غبار ِ پشت ِ شیشه ، میگه رفتی ... + آهنگ ــِش

نشسته بودم پشت پنجره ، و دست های ِ یخ زده ام را ، فنجان ِ داغ ِ چای گرم میکرد .. به جای ِ دست هایت .

اگر نگفته بودم که باید غید (قید؟؟:|) ابرهای رابطه ـمان را زد 

چون هر لحظه ممکن است ببارند و تمام شوند 

و از آن دنیای قشنگ ِ مخملی ـشان خارج شوند ..

آن وقت ، جذابیت رابطه از بین میرفت و بدون آگاهی ، بدتر از الان ، از دستت میدادم ...

اما حداقلش ؛ الان داشتمت .. !

پ . ن : حیف ک گوشیم دستم نیست و عکسی ک گرفتم رو ندارم -___-

پ . ن 2 : عنوان = آهنگ پیچک از اِبی 

LISTEN

اگه تو نبودی چیکار میکردم؟ :)♥️

+ فک میکنی اشتباه میکنی !

- مطمئنم ..

+که اشتباه میکنی؟

- اوهوم

+اشتباه میکنی!

و سپس با حال و هوای ِ مزخرفم در حالی که سرش را با غر هایم پر کرده بودم ، لحظاتی را خندیدیم .. :)


+ من خیلی بد بختم

- تو؟:| چرا؟

+ چون هیچی ندارم :/ :(

- چرا داری .. !

+ چی دارم؟

- پری؟!

تو منو داری 

:دی!

و این دیالوگ ، شد تاریخی ^___^

همیشه پیشم بمون ، عوض نشو :) عوضی هم نشو :دی :)


برگشتنی هم اومد بیاد فلش بگیره ، بهش گفتم بابام الان احتمالا بیداره میگه چرا دیر اومدی .. گفت نمیام ُ اینا ، بعدش ک اومد بابام دم در بود گفت چرا اینقد دیر اومدی و جوابش رو که گفته بود : "سلام ! ببخشید .. :)" نداد و برگشت تو خونه ، اونم گوشه ی دیوار خیلی آروم خدافظی کرد و رفت .. بنده خدا گرخید 😂😂😂😂

فک کنم شنبه تولدم بود !🤔

گفت بی هدفی ، گفت علاقه به جنس ِ مخالف ، گفت حساسیت روی دوستی ها ، مودی بودن ، خواب بیش از 8 ساعت ، انزوا طلبی ، خیالبافی .. من دست گرفتم ، هنری ـهامان دست گرفتند . همان هایی که طاقت دبیرستان را نداریم و مدتی از فکر هنرستان بیرون نمی آمدیم و دیوانه شدیم ..

آخر می دانید؟ راه حلش سرگرم شدن به آینده بود تا انرژی و وقتی برای این افکار زائد نباشد ..

قبلا ها اینطور نبودم ها! کلی هم مواظب بودم که شخصیتم چطور قرار است شکل بگیرد و ناخودآگاه بسی هوشیار و درسخوان بودم! 

که واقعا هم امیدوارم این دوران کوفتی و همه ی اینها بگذرد! 

اما می ترسم ، می دانید ، این دورانی است که همه چیز را FOREVER می نامیم و خدایی هم ، دوست ندارم تمام شود و از طرفی نگرانم که خودم ببینم هِی وای ، اصلا اشتباه کردم ... 



مائده این ـها مقاله ای دادند و برتر شد و فلان و اینها ، که کلی بابت اینکه من در گروه نبودم حرص خوردم و ناراحت بودم و اسفند تقریبا کلاً بر فنا بود .. با به قول آنچه خودش گفته است ، استاد صوبت کردن و اینا ، گفته مرحله ی بعدی بین المللی عه ! و یادم نیست در کجا ـستان گفت دقیقا ، ولی ناموسا خیلی خوبه اگه بشه! و اگه منم بتونم برم :دی :)
CERN رو هم گفته بود سنگینه بیخیال :/ اما خب خداییش شتاب دهنده ها واقعا جذاب میتونه باشه! مخصوصا اینکه اینم بین المللی ِ
یکی هم نیست بگه چی چی میگی باو ، تو عصن درستو بخون حالا -_____-

فاز پست چی بود عصن؟ :دی
+ متنفرم از اعلام تولد واسه همین از موعد که گذشت میگم! دوست دارم ببینم کسی یادش بود یا نع ! :/

نامه ای که به موقع نرسید [!]

چه ناجوانمردانه سرد است این هوا ... که وحشیانه می زند تازیانه ها!

چشمانم را می بندم که انگاری خودم را گول بزنم با بستن راه نفوذش ، دست ها در جیب و زیپ کاپشن [!] را هم بالا کشیده ام و فکرت لحظه ای مرا تنها نمی گذارد .. درست برعکس تو !

چه مسخره طور فکر میکنی عادی هستی .. من که خودم را گول می زدم و دل را چنگ .. تورا نمیدانم ! 

دست های همیشه یخ کرده ام زجه میزند نبودنت را .. فشردنشان به ته جیب و بستن چشم ها به روی نبودنت ، اصرار به فرار از این وضعیت لعنتی دارد ؛ و کوبش بعدی باد که باز زجه میزند بودن ِ هیچوقته ات را!

همان آرزوی همیشگی با تو بودن که حضورت تغییر می دهد بسیاری از چیز ها را ..

می دانی؟ هوا گرفته است! کاش حداقل برفی بود .

از چنگ زدن هایم دل گرفته است .. آسان هم نیست! 

من مرد ِ اعتراف نیستم ، من اهل انکارم ! از جنس ِ ابهام که خود ِ من را همه کس نمی شناسد . نمی تواند که بشناسد ! 

می دانی؟ تو را راهت راحت داده ام ... از توی ِ لعنتی خوشم نمی آمد ، اما هر نکته ات مرا جذب می کرد . مقاومتی نمیتوانستم نشان دهم ! 

فکرم آنالیزگر بودنش را از دست داده بود .. هیچ نکته ی منفی ات مرا آزار نمی داد ..

تو را اما ، نمی دانم ! نمی شناسم ... شناختنت سخت تر از آن است که فکرشرا بکنی .

هم جنس ِ مخالفی که با هم جنست در ارتباط نبوده ام و هم متفاوت ، با اطرافیانم !

تو دقیقا همانطوری که دوست دارم نقص هایش را کامل کنم و بشود همانی که میخواستم . 

می دانی؟ این کار ها قربانی شدن_لازم است ... قربانی ِ این کار ها شده ام اما از بین هم جنس هایت ، تو اولین ـی .. 

اصلا ً ول کن اینها را .. توصیف های ِ من از تو تمام نمی شود .. توصیف هایم نا گفتنی اند !

بگذار از همان بادهای فراخ که به دلم تازیانه می زد برایت بگویم .. چه ناشیانه بود .. مثل من!

#گنجاندن_محبت_های_نامفهوم_میان_متنی_که_قراربود_مثل_متن_های_عادی_باشد .

نوشته شده در بهمن ماه - زمستان 95

ادیت شده ، هزاران بار توسط پارتنر جان ِ عزیز :)

هپی نیو یر ! [لیت :|]

دیروز پول هفتگیمو ازش نگرفتم! 

راستش را بخواهید (همانقدر خز ، که  ایشان گفت!) چند روزی است که به اصطلاح باهم دعوا کرده ایم و من اصلا اصل و قضیه ی آن را متوجه نمیشوم ! یا پدر بی منطق است یا من منطقش را متوجه نمیشوم! [ گزینه ی من ِ بی منطق نداریم! D: ] 

پنج روز اخیر ، بی هدف و بی کار مفیدی رفت . قبل از سال ِ نو بود که ماما گوشی رو گرفت؟ نمیدونم! یادم نمیاد!

شعور حکم می کند بگویم : "سال نوی ـتان مبارک!" 

اما حقیقتاً تفاوتی نیست . فقط موجب ایجاد کمی "حس" درون آدم ها می شود . 

به آنها یاد آور می شود که سیصد و شصت و پنج  -شش- روز از عمرتان گذشت . اصلا کار زمان همین است!

سال نو ، می گوید من ، شانسی هستم دوباره ! ببینم چه استفاده ای میکنی؟

With all love

Best wishes :)

ببخشید که دیر شد .. ! :(

پی نوشت : سال دیگه که اینو بخونم احتمال 80% بگم چه آدم مزخرفی بودم اون موقع! :دی

پی نوشت تر : پست بعدی رو میزارم خودکار میترسم هی بگم "حالا .. حالا" و ته کار چیزی نزنم ! :/


در باب روابط

نمیدانم ، روابط را پیچیده می کنم ، یا می کنند . تقریبا تمام روابط را مدیریت میکنم . تقریبا که نه ، همه شان را مدیریت میکنم . میخواهم ، که ادامه شان می دهم و اگر نخواهم قطعا نمی دهم . اگر مشکلی پیش بیاید سعی می کنم مشکل را به بهترین نحو ممکن که در توانم است برطرف کنم . خودم هم بر طرف میکنم و در اولین فرصتم . بیخیال درس های نخوانده و چت هایی که دوست دارم بکنم و حتی وسط نقاشی ام . 

حالا اینکه چه می گویم و از کجا می آید نمی دانم . اما خیلی سخت است . چون فکرهایم آشفته ترین افکار دنیا هستند . مخلوطی از همه چیز و هیچ چیز . حالا آنقدر رابطه مهم است که آنقدر فکر میکنم و حرفهایم را دوره میکنم ، که کاملا مسلط شوم و بعد بیانشان کنم . اگر بار اولی که حروف در ذهنم و در حالتی که تصور میکنم و در همان جایی که تصور میکنم ، بخواهم صحبت کنم ، نمیتوانم ! حداقل باید پنج بار دوره شان کنم ، اضافه و کمشان کنم . تصور کنید چقدر زمان می گیرد!

حالا ذهنم یک بیشعوری درآورده یا نه ، نمیدانم . یکی از این دو حالت است :

1 . اگر بیشعوری در آورده است ؛ آدم ها را هدف می بیند . خیلی خب ، من این شخص و شخصیتش را دوست دارم . طرز صحبتش را هم دوست دارم . خب . پس باید به او نزدیک شویم . حالا ناخودآگاه تلاش ها شروع می شود . از هر آنچه که بشود حرف میزنم ؛ جو را راحت می کنم و کم کم طرف هم اوکی می شود . یا حرف نمیزنم . خودم می شوم . خود ِ خودم .. خود ِ خودی که برای شخصی که میخواهم خوب باشد که او هم حس ِ مرا حس کند واصلا او پا پیش بگذارد .. :) 

اما ، انگار بعد از اینکه نزدیک شدیم ، دیگر آن همه حس ُ اشتیاق می ترکد .. ؟!

2 . اگر بیشعوری در نیاورده است ؛ پس علت این سردی ها چیست؟ 

آدم های دور و بر ، تغییر می کنند . اخلاقیاتشان ، عوض میشود . حرف زدنشان ، عوض میشود . عوض که شدند دیگر همانی نیستند که آن اشتیاق را برای ارتباط بیشتر و صمیمی تر میخواستم!

3 . دلزدگی ِ پیش میاد دیه :|

گزینه ی چهارم : موردی که به نظرتون میاد :) 

+ گه گاهی هم ، ساکت می نشینم تا طرف را ببینم . عه؟ تو همانی که طبق همان چیزی که میخواستم آمدی و نزدیک شدی؟ همان که ارزش را درک کردی؟ ولی من میبینم آن ارزش از طرف تو نیست و نابود شده . 

یک بار هم ، به هر سختی که هست چشمانم را روی مکالمه های ذهنم میبندم و صبر می کنم ، تا مطمئن شوم خودم را الکی به این طرف و آن طرف نمیکوبم . تا ببینم الکی پودر نمی شوم .. 

اما وای از اینکه یهو تمام ویژگی ها برعکس شوند ، حرف ها دروغ از آب درآیند و این وسط تو فقط الکی "پودر" شده ای .. !

خوبیش به اینه که میدونم احتمالا مشکل خودم نیستم . چون بوده اند کسانی که اوکی بوده اند .. و هنوز هم مانده ایم . در بدی و در خوشی .. !

+ این پست شباهنگ را که خواندم ، امروز صبح در مدرسه دقت کردم ببینم هر روز صبح من چه آدم هایی را می بینم؟ نموداری که برای هر کدام از آنها میخواهم داشته باشم کدام است؟ کدام دبیرم را دوست دارم باز هم با او در ارتباط باشم؟ 

+چرا هیچوقت با هیچ بنی بشری ، مثل بقیه صمیمی نبوده ام؟ #مرسی_اه :/

پی نوشت (صرفا جهت پیش نیامدن توهمات) : هر تکه از این نوشته ، می تواند مرتبط به یک رابطه ی خاص باشد که شاید به چشم نیاید .

+ امروز باز هم فکر تغییر رشته ولم نکرد . با مژی پنج ثانیه ساکت شدیم و یکهو گفتم : مژی اگه قرار باشه استاد دانشگاه شم، استاد دانشگاه خوب ، تو تهران ، استاد ِ ریاضی بشم و یا استاد هنر ، ترجیح میدم استاد هنر باشم . و از مزیت هاش ، عشق بودن هاش ، کارگردانی کردن یک داستان حرف زدیم و باز هم نابود شدم . از ته قلبم حس کردم وقتی که گفتم : حسرتش را میخورم . هر کسی هم که بشوم حسرتش را میخورم که چرا در هنر نه؟ 

در چشمان مژی نگاه کردم ، گفت در کنکور هنر شرکت می کنیم . د لعنتی ، من برای هنر ، تهران که سهل است اسم بیاور تا بروم .. لبخند زدم و گفتم با این استعدادی که منو تو داریم حتما میتونیم! تایید کرد . اما ، باز هم هست . حسرتش هست . این همه درس بخوانم (که البته نمیخونم و جدیدا باز داغان شدم :| ) و اذیت شوم ، تهش هم بروم هنر .. ؟ این سه سال عزیز رسما برای هیچ؟!

+حیدرم .. تسلیت ! غم ِ آخرت باشد عزیزکم :) نظرات پست هاراهم چون تو گفتی ، باز میکنم :)

145 - فرار از حیوان های انسان نما ، جدن امکان پذیر نیست

1 - چن مدتی ـست در فکر این هستم که : در وبی دیگر خیر سرم نا شناس بنویسم ، یا اینکه پست هایم را رمز دار بگذارم :| هر وقت ب نتیجه ای رسیدم ، انجامش میدهم!


2 - حالا اینقد تو بیخیالی بپیچ و گم شو و نفهم ، تهش خودت میمونی و پشیمونیت و تنها ام نیستی! (لازم ب ذکر : خودم ُ نمیگم! لازم ب ذکر 2 : میتونه هر کسی باشه! میتونه هم کلی باشه هیشکی نباشه! )


3 - من چهار تا مطلب پیش نویس دارم ، ک فقط یکیشو میدونم چی ِ و بقیش یادم نیست :/


4 - می دانی ، نمیدانی! نمیفهمی حس ِ عمیق دلتنگی چه چیز مزخرف کوفتی است که تو را ، آنگونه میکند که فرار میکنی از هر کسی و طوری میشوی که یک نیروی دافعه بین تو واطرافیانت به وجود می آید ... فقط و فقط به غیر آن کسی که همین اطراف است احتمالا ، اما نیست . 

دلتنگی ِ من ، بد جور بروز میکند . منطقم ، خراب میکند تمام احساس را و آواره میگذارد و می رود و اصلا برایش مهم نیست . جدن هم مهم نیست و او که حس کند مهم نیست ، من هم چیزی نمیفهمم . فقط آن ته ته ها میبینم که چقدر بیشعور شده ام ، اما بیشعوری را از بس دیده ام ، آنقدر عادی جلوه میکند که اصلا برایم مهم نباشد برای برخی از آدم ها بیشعور باشم .. اما برخی دیگر را ، که سلاخی میشوند این میان را دلم میخواهد بغل بگیرم ، چشم هایم را ببندم و بگویم شماها ؛ آرام باشید و صبور ... جایتان امن است! جداً 

این روز ها ، عجیب مزخرفند . آدم ها ، عجیب اثبات می کنند که بی ارزشند . توضیح کارهایشان و دلیل های غیر منطقی و مزخرف تر از مزخرف و خودخواهانه شان ، بد تر از ، بد تر است! میدانی ، شاید تنهایی ای را ترجیح دهم به این باهم بودنها . حوصله ی کنار آمدن را ندارم دیگر . لازم هم نیست کسی "به اجبار" با من کنار بیاید . اصلا اجباری در کار نیست . 

کم کم میفهمی آدم ها ، روی دیگری شان ، که هیچوقت مگر تا به اندازه ی یک ذره فقط ب آنها نزدیک شوی میبینی اش ، چقدر گاها مزخرف وغیر قابل تحمل است و به وقت های دیگر ، آدم های از دور مزخرفی هستند که وقتی شروع میکنی با آنها آشنا شدن و کمی نزدیک می شوی ، میفهمی از زمین تا آسمان با افکارت متفاوتند ...

آن متن کتاب چه چیز بود؟ لعنتی! حیوانات را میگفت ؛ هر حیوانی را مثال میزد و چقدر خوب بود که میگفت شاید انسان قابلیت "این حیوان" ! شدن را داشته باشد ، اما حیوان قابلیت انسان شدن را ندارد ... 

فرار از حیوان های انسان نما ، جدن امکان پذیر نیست .


5 - امروز بعد از ظهر ، برخلاف تصورم مزخرف نبود . از بازی با طناز لذت بردم و بار دیگر در مطالب زیست _ روانشناسی گم شدم! منتها هر روز که دایره ی دیدم عمیق تر و بزرگ تر میشود ، این بار با نگاه کردن ب فک فامیلش و لبخند هایشان ، سعی در دریافت فازشان داشتم! 

"پروانه" همیشه مرا دوست داشت . چرایش را نمیدانم . نمیدانم چرا مرا ناز تصور میکند! چشم در چشم هم که شدیم ، لبخند زد و گفت خوبی؟ خودش آنقدر حساس است که من ِ پوکر را مجبور ب حس ِ لبخند کرد و برعکس بقیه ک از روی پاسخ دادن و بیشعور نبودن تا حد  ِتوانم پاسخ دادم ، این یکی را با لبخند پاسخ دادم : "مرسی" ! و لعنت ، چه عزیزم قشنگی زیر لب گفت .. :)

در افکارم میچرخید ... زَنی که هشت تا بچه به دنیا آورده است و آنها آنقدر بد و مزخرف بزرگ شده اند ، که دچار مشکلات روانی اند! 

و چقدر متنفرم از حرف های ِ بعدش و قضاوت های مسخره ی بی مورد خودم و همه . از اخلاق هایشان . از اینکه وقتی کادو هایشان را دیدم با خودم فکر کردم که : خجالت نمیکشند؟ واقعا که!

و چقدر مشخص بود که تعریف ها دروغین اند . چقدر مشخص بود که جو ِ خانواده ی صمیمی بینشان نیست و چقدر مزخرف است کسی ک همیشه به بهانه ی کلاس نیست! 


6 - رودحله ای که دربارش تو پست شماره 131 حرف زدم را ، رودی جان نامیده و از کار ِ دیروزش میگویم :دی!

ابتدا فک کنم قبل ِ امتحان ِ ادبیاتی بود (که خیلی هم شاهکار نشد! :دی) که شعر شاهنامه را در مدرسه خواندم! خلاصه در راهروی مدرسه راه میرفتم و کم و بیش استرس داشتم (ک عجیب است!) که رودی جان (:دی!) آمدند و لبخند به لب گفتند که : امروز خیلی خوبی! 

-چرا؟

+چون پوکر نیستی مثل همیشه!

- عه؟ :) اینطوری ام (با حرکت دست :) رو نشون دادم روی لبم) یا اینطوری (منطقا با حرکت دست :( )؟

+ اینطوری :) (با حرکت دستش نشان میدهد.)

سپس من لبخند ب لب از حرفش خوشحال شده و بعدا زنگ آخر که دفاعی باشد ، می آید و پیش نازنین که طرف ِ راستم نشسته مینشیند . مهدیه و مهشید مرا صدا میزنند و کمی حرف میزنیم و میخندیم . طبق معمول تا آخرین حد ِ توانم (که دیگر الان فکر کنم 10 درصد و حتی کمترش باقی مانده!) بیخیال مائده که درگیر است و فکر لحظه ای ام را که میگوید : "باید تو باشی اونی که داره براش حرف میزنه!" با تمام قدرت پس میزنم ، به طرف رودی و اینا برمیگردم و به حرف هایشان گوش میدهم . 

بعدش هم میگم : موهام ریخته تو گردنم ولی حالشو ندارم درستشون کنم .

نازنین : این ی بیماری ِ :دی . میدونی؟ 

من : آره! گُشادی :)))

بعدش هم پا میشم میرم پشت صندلی های مهشید و مهدیه که کلی بهشان خندیدم و موهایم را ، درست میکنم و وقتی بر میگردم ، رودی جان (:دی!) خیره شده در صورتم میگوید : قشنگی ها!

من : مسخره میکنی؟ :|

+ ن جدی میگم!

من : :|

رودی جان ، خطاب به نازنین : مثل فلانی شده وقتی بهم گفت خوشگلی ُ من فک میکردم مسخرم میکنه!

راست هم میگفت . قبلا به این نتیجه رسیده بودم که صورتش تناسب دارد . تو ابرو های ِ درآمده اش دقیق شدم و دیدم که واقعا خیلی خوب است که من کلا درگیری ِ خاصی با موهای صورت ندارم . چون اصلا وجود ندارند! 

و بعد هم گفت که نه ، واقعا خوشگلی!


7 - ببخشید! پست ِ بی مفهومی بود شاید گه گاها! باید حس ِ راحتی با وبمو برگردونم . حتی اگه اکثر فضا ها با من مخالف باشه و به این فکر کنم که فازم چیه وقت مردم رو میگیرم! چی شد اون فکره که میگفت : اجباری نیست که بخواند کسی!

  • parisa .A
  • 95/12/03

.

نمی بارد این ابر لعنتی ، خالی شوم من!

  • parisa .A
  • 95/12/01

144 - کلا بیخیال !

کم کم یاد میگیری که برای هر چیز الکی ِ بی هدفی ، که صرفا فقط اذیت کردن خودته و هیچ نتیجه ای در بر نداره ، خسته نکنی!


+یه بار هم نشد یکی ازمون خیلی دفاع کنه ؛ یه بار هم نشد همه چیز یکی باشیم ، نشد برا یکی یکمی ، مهم باشیم ... 

نشد که قاطی ِ یه اکیپ باشیم ... !


کلا بیخیال دیگه! :/ حالا اینکه من با همه ی جهان مشکل دارم که تقصیر من نیست! هست؟

#چه_کسی_لعن_فرستاد_همه_نابود_شدیم؟

میدونی ، خاطرات خیلی آزار دهندس . زیادی . بخش مزخرف ترش اونجاس که خودتم تا دو دیقه پیش یادت بود و وقتی چشمت به اسمش میخوره یادت میره ، خودشم که اصلا هیچ به پوچ ، یکی دیگه میاد این وسط و تازه اون همه ی قضیه رو ندیده !

+چه جوری میشه بیخیال یه چیز خوب شد؟
_ وقتی اون چیز ِ خوب دیگه خوب نباشه یه طوری که دیگه یادت بره خوب معنی و مفهومی هم داره! 

از هر آنچه کاری که کردیم برای هر کسی ، فقط حسرت و پشیمانی باقی ماند و تاسف ...

میدونم همش تقصیر خودمه ... میدونم ...
  • parisa .A
  • 95/11/20

ده سال دیگر و این حرفها ... !

دوتا نوشتم ، شاید تو مایه ی همدیگه! :) احتمالا دومی بهتر باشه ! 

1 -( نوشته شده در 11/1) 

می دانی؟ از ده سال دیکرم واقعا چیز دقیقی به ذهن ندارم! چون الان هدفی ندارم! چون الان هم گم هستم . اما می دانم که 25 - 26 سالم است و قطعا دلم نمی خواهد یک آدم ِ طبق معمول نرمالی باشم که به هیچکدام از آن آرزوهای ِ "دیوانگی" ــَش نرسیده است! 

ده سال دیگر ؛ به نظرم هنوز هم دارم درس میخوانم . در یک دانشگاه خوب ! (خیرسرم!:/) خودم هم دقیقا نمیدانم منظورم از یک دانشگاه خوب چیست؟ آنقدری هم اعتماد به سقف ندارم که بگویم بورسیه شدم! :| اما کفایت می کند تا این حدی که بگویم دانشگاه خوبی است و اینکه در اصفهان (محل زندگیمان!) نیست ! 

ته ته دلم ، بورسیه نشد ، دوست دارم تهران باشم! در یک آپارتمان فسقلی هم تصور می شود و نه خوابگاه! چرایش را نمیدانم! و یک کاری هم دارم ... خیر سرم! :دی یک کار نه خیلی بزرگ ولی خوب!:) که برای داشتن سرمایه ای ـست ...  

ده سال دیگر دوست دارم گردش بروم، دوست دارم بخندم و دوست دارم شاد باشم! (قطعا مث ِ هر آدمی :) ) و در یک اکیپ نهایتا 5 نفره باشم ، که با تک تکشان راحتم! بریم عکاسییییییییییییی :))))

(اینکه زود جوش نیستم و تا از طرف خوشم نیاید با وی راحت سخن گفتنم نیست ، واقعا دست خودم نیست!) 


2 - (یادم نیست کی ، ولی شبی بود که قصد داشتم پست رو بزارمو نرسیدم!) + (شاید دقیقا ده سال دیگر نباشد ، ولی همان آینده هاست! :) )
سلام! :) 
نمی دانم بعد از این همه سال عوض شده ای و بالاخره سلام ُ علیکی میکنی یا نه ، اما خب! ده سال مثل برق وباد گذشت ... 
چیکار کردی؟ چیکاره شدی؟ چی خوندی؟
می دونی ، من خیلی درگیر این چیزا بودم ، نگران وضعیتت هستم ، ولی خداییش پشتکار و تلاش یکمی رو سخت هست!
از تُ ک ِ نَ! از خودم انتظار دارم یه جای ِ خوب باشم و با یه وضعیت خوب . دوست ندارم حسرت الان رو بخوری :) 
بالاخره حساسیت هات کم شد؟ از خر ِ شیطون پایین اومدی یا نَ؟ :) بالا خره عاقل شدی ، نه؟ :)
اگه یه موقع باز بد شدی ، با به یاد آوردن شرایط این روز های من ، به خودت متذکر شو که الان بزرگترشدی ُ محض رضای ِ خدا خصوصه های ِ لعنتی نوجوان بودن دست و پا گیرت نیست! :)
به خودت افتخار کن ؛ و اگه هم آزاد نیستی ، سعی کن آزاد باشی ... بروجاهای مختلف رو ببین و زندگی کن ُ لذت ببر ... درست مثل الان که من میگم بعدا این کارا رو می کنم (میکنی :| چِمیدونم -__-
ادامه بده تمام کار هایی رو که به خاطر وقت نشد و شروع کن کارهایی رو که بهت اجازه ندادن ...
دوست دارم اون موقع فعال باشی ... ! اون روحیه ی جست و جو گرانت فعال شده باشه و سرت شلوغ و امید وارم که یادت بیاد : 
اگه آدمی برات مهم ِ ، مشکلت رو باهاش حل و اگه هم ارزشش رو نداره بزار بره! می دونم که خوب بلدی :) 
تو کنفراس ها شرکت کن . بازم برو تو محیط های آموزشی اگر که ازشون جدا شدی! 
من خیلی دوست دارم که موفق باشی ، اما میدونم که مدیر جایی نمیشی :) :دی
امیدوارم که با دوست هایی که من الان باهاشون در ارتباطم در ارتباط باشی و هنوزم گه گاهی سری به بلاگ بزنی ... :)
فک کنم با این همه کاری که سرت ریختم ، مثل الان خودم خیلی حال ُ حوصلش برات نبوده ، ولی برو و باهاشون دوست باش =) آدمای خوبی ان! لبخند رو لبت میارن :))
اگه هم با دوستایی که الان من باهاشونم در ارتباط نیستی یه سراغی ازشون بگیر ! 
من سعی میکنم بهت فکر کنم و شرایط تورو بهبود بدم و تو هم ، ازش بهترین استفاده رو ببر ! :) 
خود ِ من :) وقتی اینو میخونی 26 سالته و هنوزم دیر نیست! اصلا! =)
حالای حالا هم نه ، اما میشه یه کار ِ خوبی برای علم انجام بدی؟ :) شاید به احتمال خیلی کم ، ولی ممکنه نتونی چیز ِ خاصی بسازی و نمیدونم هم وضع آینده اون موقع چطوری ِ، شد بساز ، نشد بزن تو تئوریحات! :) 
اگه تونستی ایده هاتو بگو! :) ایده داشته باش . 
به فکر بهتر شدن اوضاع اطرافت باش ! :) اون منطق درونیت که من سراغش دارم رو به کار ببر و تمام تلاشت رو بکن تا شده حتی یکی رو هم سر عقل بیاری ... :)))
آدمهای اطرافت برات مهم باشن .. ولی نه اونقدر مهم که یهویی ازشون خیلی ناراحت شی و خیلی داغون! :) حالشون رو بپرس ... 
موفق باشی نه ، موفق باشم هم نه!
موفقیتت رو بدست بیار (بساز؟!:|) ^_^

+فعلا هنوزم یکم بچم! ( یکی حتی خوند ُ گفت خیلی! :/) چیز ِ دیگه ای به ذهنم نرسید!
+با تچکر از صخی که دعوت کرد وَ
ببخشید که دیر شد :( ، دست خودم نبود! 

142 -

1- (نوشته شده در شنبه : 11/2) 

اینقدر داغان است که دلم میخواهد بروم که نباشم ! ارتباطم را قطع ِ قطع کنم ... هیچکس نباشد و بروم که بمیرم . از تنهایی .

شاید بهتر است دیگر نباشد ... کسی که دلداری دهد ، مرافبت باشد ، نگرانت شود ... راحت هم هست! یعنی خودشان راحت ترند . من هم می روم یک گوری . نهایتش مرگ است .

من اگر به درد این کار ها میخوردم احتمالا وضعیت من باید متفاوت می بود دیگر؟ نیست! 

خسته میشوم ، می بازم . بلندم میکنند ، بلند می شوم! می کشانند مرا . خسته ام می کنند و داد می زنم که : "من مرد این بازی ها نیستم!" اما می گویند می توانی .

از عقاید و اخلاقم حرف می زنند . از نگرانیشان!

صدایی که مرا صدا می کند فقط می گوید : "معتاد" ! و میخواهم بله بگویم . آری! من یک معتادم که به دنبال تعادل می گردم ، نه ترک! 

نه ترس و نه وحشت و نه داد و بیداد ... 

اعتراف من به اعتیادم برایم ارزشمند است اما نه برای ِ تو که نمیفهمی ! نمی دانی . احساست را بد ابراز می کنی . حتی وقتی که میخواهی توضیح دهی که بفهمم میخواهم داد بزنم و بعد هم فرار کنم و بلند شوم و بروم ! 

وای بر من ، وای بر حرف هایی که عملی نمیکنم ، وای بر این حس ...

این خستگی ِ تمام نشدنی که نمیدانم چه جاذبه ای دارد بر من ، قضیه ی قطب های ناهمنام که نمی تواند باشد ! 

خودت هم میفهمی تقصیرم نیست نه؟! من هم انکار میکنم :) همه را مقصر جلوه دادم غیر خودم ... 

و شاید ، چه عزیزند آنهایی که در زندگیمان میفهمند ، و چه زجر مرگ آوری است خنده ی آن فریاد زننده ها ... 

Image result for brain overload

2 - (امروز!)

یعنی من اشتباه میگویم؟ اشتباه میفهمم؟ اصلا نمیفهمم؟ قضیه چیست؟ لطفا یک نفر مرا روشن کند! 

نه حال و حوصله اش را دارم و نه وقت نمی دانم چه اش را ، همه چیزمان به مسخره گرفته شده است . انگاری فقط اسمش را روی خودمان میگذاریم ، که بگوییم بله ! هستیم ! اما واقعیت چیست ... ؟

من نمیدانم ، اما این آن که باید و میخواهم نیست و نمیدانم که چه باید کرد ! 

و ناله کردن هایی که کار نمیدهد و مغز و درکی که میفهمد چقدر دارد غلط میکند و جلو دارش نیست ... 

یعنی میگویی راه را اشتباه آمده ام؟ 

یک سری جاها که دست خودم نبوده است! و شرم بر من ُ افکارم که میگوید برو که راحت شوی و نباشی ! 

شرم بر منی که همه چیزش زیر سوال است ... همه چیزی که با یک ذره ، فقط یک ذره تلاش و پشتکار به همه اثبات میشود و لعنت بر آن تنبلی ِ مسخره ، که باعث شد از همه کوفت ِ اصلی ام جا بمانم ! این است؟ 

اشتباه میکنی . آن دقتی که به آن افتخار میکردی دیگر نابود شد . آن استعدادی که ادعایش را داشتی پنج شنبه کار نمیدهد . حد اقل نه اینطوری ...

خودم هم نمیدانم چگونه به آن برگردم . اما هر کوفتی هست لازم است ... هیچ جوره نمی ارزد ...

حسرت بعدش بیشتر از الانم نابودم میکند ، میدانم !


141 - از نعمت های بزرگ در هنگام الکی عن بودن :))

می دونی؟ 

شاید یکی از نعمت های به چشم نیومدنی دنیا ، یه سری دوستایی باشه 

که گه گاهی ازشون سراغ میگیری و باهات خوبن و باهاشون تقریبا صمیمی ای . 

همونایی ک موقع دعواها میری باهاشون و سلام میکنی بهشون ...

از آن هر روزی ها نیستند و وقتی هم که می آیند اصولا وسط بحث هاست . میخواهی سریع بروند تا بحثت را ادامه دهی ...

می دانی نعمت دقیقا کجاست؟ می آیند و مسخره بازی در می آورند . فحشت می دهند و می گویند "عن" شده ای ...

لپ هایت را میکشند و از نرم بودنشان لذت می برند ...

میخندند و "چرت و پرت" می گویند ...

تو پوکری و می گویند که : ذوق موهایت را کردیم! چقد بهت میاد! ولی چون عن بودی بهت نگفتیم ...

آنقدر بندال می شوند و از هر دم میزنند و ته ته حواست نیست 

یکهو "می زنی زیر خنده" 

که یکیشان با لبخند نگاهت میکند و می گوید : بالاخره خندید! 

و به دیگری نگاهی می کند و می گوید کارمان تمام شد ... برویم :)

و تو میخندی به "دیوانگیشان" و میفهمی نعمت بزرگ گاه بودنشان چه چیز عجیبی است که به چشم هم نمی آید ...

می دونی چرا گفتند عنم؟ 

چون از بالای آن پله های لعنتی که همه کس می ایستد و نگاه آنهایی میکند که روی حیاط اند ، 

سوتی زدند وسط صوبت کردن من و من فقط نگاهشان کردم و شنیدم ک یکیشان گفت حالا سرشو میندازه پایین ... 

و منم سرمو انداختم پایین و بعدش گفت دیدی؟ دیدی؟ و دوباره نگاهشان کردم و لبخند زدم ، که آمدند پایین ... 

پی دلیل عن بودنی بودند که خودم هم دقیقا نمی دانم ... اینقدر که همه چیز را بهانه کرده ام ...

+فیلم دیدم و دیدم و دیدم و حال نمی دانم با آن درسهای لعنتی مسخره چه کنم؟ :/ 

۱۴۰

مغروری که چی خاب؟ چی ثابت بشه عصن؟ اینقد خودتو میگیری باو :/ چی داری؟؟ بگو ب من؟! :|

۱۳۹- من کلا خوندن پستامو بهتون پیشنهاد نمیکنم کلا 😂

دقیقا وقتی یکی بهتون ی لقبی رو میده و نمیدونه که همه میتونن بسته به شرایطشون خیلی هم خوب اون ویژگی رو داشته باشن و فقط درصدش فرق داره ...

شما فقط طوری رفتار کنین، که بهش اثبات بشه :))))

+خل هم خودتونین😂😂😂😂

+the dark knight رو هم دیدیم :))) خیلی هم خوب بود :))) فقط وسطش بابا اومد گفت که من نمیدونم فقط میدونم این فیلمایی ک میبینی خوب نیست حالا تا صبحم ک میخوای بیدار باشی بیدار باش 😂😂😂

تیکه تیکه شخصیت های این فیلم انگار داره دیدتو باز تر میکنه و بهت نشون میده که آدما چه جوری ان، چه جوری باید باشن، نیازه که باشن ، درون خیلی از ادما چه چیزایی میتونه باشه ... :)))

+کلا پیش به سوی ریاضی دیگه! خدا بخواد :)))😂😂

+دیشب تو ماشین که داشتم برمیگشتم خونه ، یکی از توهمات خوبم رو زدم :))) ولی نمیدونم این توهماتا فقط صحنه ایه! فقط در حد یه عکس حتی :/

138 - از نعمت ها! :دی :)

 مامانت دبیر باشه ؛ بعد بری تو تلگرامش تو گروه همکاران ؛ دبیرای خودتونو پیدا کنی ؛ پروفایلا و پی اماشونو ببینیُ و بخندی :))) در برخی موارد پخش هم کردم ;D
 ایشون ^_^  صبح با کلی سر و صدا بیدار شدم اومدم مثلا عصبانی پاشم برم بیرون دعوا راه بندازم دیدمش :)
 روییدن ناگهانی ِ همچین چیزی :))
 راه رفتن تو خونه و به مشام رسیدن ِ بوی ِ این *.*
 خوندن کانال توییتر طلایی و لیدوکایین :)
 بیرون رفتن با گایز :)) آخ ک چقد دلم تنگ شده! این مدرسه ی لامصب تو حلق ِ هم امتحان گرفت حالام عصن هیچی استراحت نه ؛ بپاشین برین مدرسه! :/ -__- خو ینی چی :|
  دلم ب شدت بیرون رفتن و خندیدن میخواد! حوصلم سر رفته!
 از 60 صفه و حدودا امتحان داریم و من صفه ی 8 ام! تو عمرم اینقد نخون نبودم -___- وات د هل! :|