145 - فرار از حیوان های انسان نما ، جدن امکان پذیر نیست

1 - چن مدتی ـست در فکر این هستم که : در وبی دیگر خیر سرم نا شناس بنویسم ، یا اینکه پست هایم را رمز دار بگذارم :| هر وقت ب نتیجه ای رسیدم ، انجامش میدهم!


2 - حالا اینقد تو بیخیالی بپیچ و گم شو و نفهم ، تهش خودت میمونی و پشیمونیت و تنها ام نیستی! (لازم ب ذکر : خودم ُ نمیگم! لازم ب ذکر 2 : میتونه هر کسی باشه! میتونه هم کلی باشه هیشکی نباشه! )


3 - من چهار تا مطلب پیش نویس دارم ، ک فقط یکیشو میدونم چی ِ و بقیش یادم نیست :/


4 - می دانی ، نمیدانی! نمیفهمی حس ِ عمیق دلتنگی چه چیز مزخرف کوفتی است که تو را ، آنگونه میکند که فرار میکنی از هر کسی و طوری میشوی که یک نیروی دافعه بین تو واطرافیانت به وجود می آید ... فقط و فقط به غیر آن کسی که همین اطراف است احتمالا ، اما نیست . 

دلتنگی ِ من ، بد جور بروز میکند . منطقم ، خراب میکند تمام احساس را و آواره میگذارد و می رود و اصلا برایش مهم نیست . جدن هم مهم نیست و او که حس کند مهم نیست ، من هم چیزی نمیفهمم . فقط آن ته ته ها میبینم که چقدر بیشعور شده ام ، اما بیشعوری را از بس دیده ام ، آنقدر عادی جلوه میکند که اصلا برایم مهم نباشد برای برخی از آدم ها بیشعور باشم .. اما برخی دیگر را ، که سلاخی میشوند این میان را دلم میخواهد بغل بگیرم ، چشم هایم را ببندم و بگویم شماها ؛ آرام باشید و صبور ... جایتان امن است! جداً 

این روز ها ، عجیب مزخرفند . آدم ها ، عجیب اثبات می کنند که بی ارزشند . توضیح کارهایشان و دلیل های غیر منطقی و مزخرف تر از مزخرف و خودخواهانه شان ، بد تر از ، بد تر است! میدانی ، شاید تنهایی ای را ترجیح دهم به این باهم بودنها . حوصله ی کنار آمدن را ندارم دیگر . لازم هم نیست کسی "به اجبار" با من کنار بیاید . اصلا اجباری در کار نیست . 

کم کم میفهمی آدم ها ، روی دیگری شان ، که هیچوقت مگر تا به اندازه ی یک ذره فقط ب آنها نزدیک شوی میبینی اش ، چقدر گاها مزخرف وغیر قابل تحمل است و به وقت های دیگر ، آدم های از دور مزخرفی هستند که وقتی شروع میکنی با آنها آشنا شدن و کمی نزدیک می شوی ، میفهمی از زمین تا آسمان با افکارت متفاوتند ...

آن متن کتاب چه چیز بود؟ لعنتی! حیوانات را میگفت ؛ هر حیوانی را مثال میزد و چقدر خوب بود که میگفت شاید انسان قابلیت "این حیوان" ! شدن را داشته باشد ، اما حیوان قابلیت انسان شدن را ندارد ... 

فرار از حیوان های انسان نما ، جدن امکان پذیر نیست .


5 - امروز بعد از ظهر ، برخلاف تصورم مزخرف نبود . از بازی با طناز لذت بردم و بار دیگر در مطالب زیست _ روانشناسی گم شدم! منتها هر روز که دایره ی دیدم عمیق تر و بزرگ تر میشود ، این بار با نگاه کردن ب فک فامیلش و لبخند هایشان ، سعی در دریافت فازشان داشتم! 

"پروانه" همیشه مرا دوست داشت . چرایش را نمیدانم . نمیدانم چرا مرا ناز تصور میکند! چشم در چشم هم که شدیم ، لبخند زد و گفت خوبی؟ خودش آنقدر حساس است که من ِ پوکر را مجبور ب حس ِ لبخند کرد و برعکس بقیه ک از روی پاسخ دادن و بیشعور نبودن تا حد  ِتوانم پاسخ دادم ، این یکی را با لبخند پاسخ دادم : "مرسی" ! و لعنت ، چه عزیزم قشنگی زیر لب گفت .. :)

در افکارم میچرخید ... زَنی که هشت تا بچه به دنیا آورده است و آنها آنقدر بد و مزخرف بزرگ شده اند ، که دچار مشکلات روانی اند! 

و چقدر متنفرم از حرف های ِ بعدش و قضاوت های مسخره ی بی مورد خودم و همه . از اخلاق هایشان . از اینکه وقتی کادو هایشان را دیدم با خودم فکر کردم که : خجالت نمیکشند؟ واقعا که!

و چقدر مشخص بود که تعریف ها دروغین اند . چقدر مشخص بود که جو ِ خانواده ی صمیمی بینشان نیست و چقدر مزخرف است کسی ک همیشه به بهانه ی کلاس نیست! 


6 - رودحله ای که دربارش تو پست شماره 131 حرف زدم را ، رودی جان نامیده و از کار ِ دیروزش میگویم :دی!

ابتدا فک کنم قبل ِ امتحان ِ ادبیاتی بود (که خیلی هم شاهکار نشد! :دی) که شعر شاهنامه را در مدرسه خواندم! خلاصه در راهروی مدرسه راه میرفتم و کم و بیش استرس داشتم (ک عجیب است!) که رودی جان (:دی!) آمدند و لبخند به لب گفتند که : امروز خیلی خوبی! 

-چرا؟

+چون پوکر نیستی مثل همیشه!

- عه؟ :) اینطوری ام (با حرکت دست :) رو نشون دادم روی لبم) یا اینطوری (منطقا با حرکت دست :( )؟

+ اینطوری :) (با حرکت دستش نشان میدهد.)

سپس من لبخند ب لب از حرفش خوشحال شده و بعدا زنگ آخر که دفاعی باشد ، می آید و پیش نازنین که طرف ِ راستم نشسته مینشیند . مهدیه و مهشید مرا صدا میزنند و کمی حرف میزنیم و میخندیم . طبق معمول تا آخرین حد ِ توانم (که دیگر الان فکر کنم 10 درصد و حتی کمترش باقی مانده!) بیخیال مائده که درگیر است و فکر لحظه ای ام را که میگوید : "باید تو باشی اونی که داره براش حرف میزنه!" با تمام قدرت پس میزنم ، به طرف رودی و اینا برمیگردم و به حرف هایشان گوش میدهم . 

بعدش هم میگم : موهام ریخته تو گردنم ولی حالشو ندارم درستشون کنم .

نازنین : این ی بیماری ِ :دی . میدونی؟ 

من : آره! گُشادی :)))

بعدش هم پا میشم میرم پشت صندلی های مهشید و مهدیه که کلی بهشان خندیدم و موهایم را ، درست میکنم و وقتی بر میگردم ، رودی جان (:دی!) خیره شده در صورتم میگوید : قشنگی ها!

من : مسخره میکنی؟ :|

+ ن جدی میگم!

من : :|

رودی جان ، خطاب به نازنین : مثل فلانی شده وقتی بهم گفت خوشگلی ُ من فک میکردم مسخرم میکنه!

راست هم میگفت . قبلا به این نتیجه رسیده بودم که صورتش تناسب دارد . تو ابرو های ِ درآمده اش دقیق شدم و دیدم که واقعا خیلی خوب است که من کلا درگیری ِ خاصی با موهای صورت ندارم . چون اصلا وجود ندارند! 

و بعد هم گفت که نه ، واقعا خوشگلی!


7 - ببخشید! پست ِ بی مفهومی بود شاید گه گاها! باید حس ِ راحتی با وبمو برگردونم . حتی اگه اکثر فضا ها با من مخالف باشه و به این فکر کنم که فازم چیه وقت مردم رو میگیرم! چی شد اون فکره که میگفت : اجباری نیست که بخواند کسی!

  • parisa .A
  • 95/12/03

.

نمی بارد این ابر لعنتی ، خالی شوم من!

  • parisa .A
  • 95/12/01

144 - کلا بیخیال !

کم کم یاد میگیری که برای هر چیز الکی ِ بی هدفی ، که صرفا فقط اذیت کردن خودته و هیچ نتیجه ای در بر نداره ، خسته نکنی!


+یه بار هم نشد یکی ازمون خیلی دفاع کنه ؛ یه بار هم نشد همه چیز یکی باشیم ، نشد برا یکی یکمی ، مهم باشیم ... 

نشد که قاطی ِ یه اکیپ باشیم ... !


کلا بیخیال دیگه! :/ حالا اینکه من با همه ی جهان مشکل دارم که تقصیر من نیست! هست؟

#چه_کسی_لعن_فرستاد_همه_نابود_شدیم؟

میدونی ، خاطرات خیلی آزار دهندس . زیادی . بخش مزخرف ترش اونجاس که خودتم تا دو دیقه پیش یادت بود و وقتی چشمت به اسمش میخوره یادت میره ، خودشم که اصلا هیچ به پوچ ، یکی دیگه میاد این وسط و تازه اون همه ی قضیه رو ندیده !

+چه جوری میشه بیخیال یه چیز خوب شد؟
_ وقتی اون چیز ِ خوب دیگه خوب نباشه یه طوری که دیگه یادت بره خوب معنی و مفهومی هم داره! 

از هر آنچه کاری که کردیم برای هر کسی ، فقط حسرت و پشیمانی باقی ماند و تاسف ...

میدونم همش تقصیر خودمه ... میدونم ...
  • parisa .A
  • 95/11/20

ده سال دیگر و این حرفها ... !

دوتا نوشتم ، شاید تو مایه ی همدیگه! :) احتمالا دومی بهتر باشه ! 

1 -( نوشته شده در 11/1) 

می دانی؟ از ده سال دیکرم واقعا چیز دقیقی به ذهن ندارم! چون الان هدفی ندارم! چون الان هم گم هستم . اما می دانم که 25 - 26 سالم است و قطعا دلم نمی خواهد یک آدم ِ طبق معمول نرمالی باشم که به هیچکدام از آن آرزوهای ِ "دیوانگی" ــَش نرسیده است! 

ده سال دیگر ؛ به نظرم هنوز هم دارم درس میخوانم . در یک دانشگاه خوب ! (خیرسرم!:/) خودم هم دقیقا نمیدانم منظورم از یک دانشگاه خوب چیست؟ آنقدری هم اعتماد به سقف ندارم که بگویم بورسیه شدم! :| اما کفایت می کند تا این حدی که بگویم دانشگاه خوبی است و اینکه در اصفهان (محل زندگیمان!) نیست ! 

ته ته دلم ، بورسیه نشد ، دوست دارم تهران باشم! در یک آپارتمان فسقلی هم تصور می شود و نه خوابگاه! چرایش را نمیدانم! و یک کاری هم دارم ... خیر سرم! :دی یک کار نه خیلی بزرگ ولی خوب!:) که برای داشتن سرمایه ای ـست ...  

ده سال دیگر دوست دارم گردش بروم، دوست دارم بخندم و دوست دارم شاد باشم! (قطعا مث ِ هر آدمی :) ) و در یک اکیپ نهایتا 5 نفره باشم ، که با تک تکشان راحتم! بریم عکاسییییییییییییی :))))

(اینکه زود جوش نیستم و تا از طرف خوشم نیاید با وی راحت سخن گفتنم نیست ، واقعا دست خودم نیست!) 


2 - (یادم نیست کی ، ولی شبی بود که قصد داشتم پست رو بزارمو نرسیدم!) + (شاید دقیقا ده سال دیگر نباشد ، ولی همان آینده هاست! :) )
سلام! :) 
نمی دانم بعد از این همه سال عوض شده ای و بالاخره سلام ُ علیکی میکنی یا نه ، اما خب! ده سال مثل برق وباد گذشت ... 
چیکار کردی؟ چیکاره شدی؟ چی خوندی؟
می دونی ، من خیلی درگیر این چیزا بودم ، نگران وضعیتت هستم ، ولی خداییش پشتکار و تلاش یکمی رو سخت هست!
از تُ ک ِ نَ! از خودم انتظار دارم یه جای ِ خوب باشم و با یه وضعیت خوب . دوست ندارم حسرت الان رو بخوری :) 
بالاخره حساسیت هات کم شد؟ از خر ِ شیطون پایین اومدی یا نَ؟ :) بالا خره عاقل شدی ، نه؟ :)
اگه یه موقع باز بد شدی ، با به یاد آوردن شرایط این روز های من ، به خودت متذکر شو که الان بزرگترشدی ُ محض رضای ِ خدا خصوصه های ِ لعنتی نوجوان بودن دست و پا گیرت نیست! :)
به خودت افتخار کن ؛ و اگه هم آزاد نیستی ، سعی کن آزاد باشی ... بروجاهای مختلف رو ببین و زندگی کن ُ لذت ببر ... درست مثل الان که من میگم بعدا این کارا رو می کنم (میکنی :| چِمیدونم -__-
ادامه بده تمام کار هایی رو که به خاطر وقت نشد و شروع کن کارهایی رو که بهت اجازه ندادن ...
دوست دارم اون موقع فعال باشی ... ! اون روحیه ی جست و جو گرانت فعال شده باشه و سرت شلوغ و امید وارم که یادت بیاد : 
اگه آدمی برات مهم ِ ، مشکلت رو باهاش حل و اگه هم ارزشش رو نداره بزار بره! می دونم که خوب بلدی :) 
تو کنفراس ها شرکت کن . بازم برو تو محیط های آموزشی اگر که ازشون جدا شدی! 
من خیلی دوست دارم که موفق باشی ، اما میدونم که مدیر جایی نمیشی :) :دی
امیدوارم که با دوست هایی که من الان باهاشون در ارتباطم در ارتباط باشی و هنوزم گه گاهی سری به بلاگ بزنی ... :)
فک کنم با این همه کاری که سرت ریختم ، مثل الان خودم خیلی حال ُ حوصلش برات نبوده ، ولی برو و باهاشون دوست باش =) آدمای خوبی ان! لبخند رو لبت میارن :))
اگه هم با دوستایی که الان من باهاشونم در ارتباط نیستی یه سراغی ازشون بگیر ! 
من سعی میکنم بهت فکر کنم و شرایط تورو بهبود بدم و تو هم ، ازش بهترین استفاده رو ببر ! :) 
خود ِ من :) وقتی اینو میخونی 26 سالته و هنوزم دیر نیست! اصلا! =)
حالای حالا هم نه ، اما میشه یه کار ِ خوبی برای علم انجام بدی؟ :) شاید به احتمال خیلی کم ، ولی ممکنه نتونی چیز ِ خاصی بسازی و نمیدونم هم وضع آینده اون موقع چطوری ِ، شد بساز ، نشد بزن تو تئوریحات! :) 
اگه تونستی ایده هاتو بگو! :) ایده داشته باش . 
به فکر بهتر شدن اوضاع اطرافت باش ! :) اون منطق درونیت که من سراغش دارم رو به کار ببر و تمام تلاشت رو بکن تا شده حتی یکی رو هم سر عقل بیاری ... :)))
آدمهای اطرافت برات مهم باشن .. ولی نه اونقدر مهم که یهویی ازشون خیلی ناراحت شی و خیلی داغون! :) حالشون رو بپرس ... 
موفق باشی نه ، موفق باشم هم نه!
موفقیتت رو بدست بیار (بساز؟!:|) ^_^

+فعلا هنوزم یکم بچم! ( یکی حتی خوند ُ گفت خیلی! :/) چیز ِ دیگه ای به ذهنم نرسید!
+با تچکر از صخی که دعوت کرد وَ
ببخشید که دیر شد :( ، دست خودم نبود! 

142 -

1- (نوشته شده در شنبه : 11/2) 

اینقدر داغان است که دلم میخواهد بروم که نباشم ! ارتباطم را قطع ِ قطع کنم ... هیچکس نباشد و بروم که بمیرم . از تنهایی .

شاید بهتر است دیگر نباشد ... کسی که دلداری دهد ، مرافبت باشد ، نگرانت شود ... راحت هم هست! یعنی خودشان راحت ترند . من هم می روم یک گوری . نهایتش مرگ است .

من اگر به درد این کار ها میخوردم احتمالا وضعیت من باید متفاوت می بود دیگر؟ نیست! 

خسته میشوم ، می بازم . بلندم میکنند ، بلند می شوم! می کشانند مرا . خسته ام می کنند و داد می زنم که : "من مرد این بازی ها نیستم!" اما می گویند می توانی .

از عقاید و اخلاقم حرف می زنند . از نگرانیشان!

صدایی که مرا صدا می کند فقط می گوید : "معتاد" ! و میخواهم بله بگویم . آری! من یک معتادم که به دنبال تعادل می گردم ، نه ترک! 

نه ترس و نه وحشت و نه داد و بیداد ... 

اعتراف من به اعتیادم برایم ارزشمند است اما نه برای ِ تو که نمیفهمی ! نمی دانی . احساست را بد ابراز می کنی . حتی وقتی که میخواهی توضیح دهی که بفهمم میخواهم داد بزنم و بعد هم فرار کنم و بلند شوم و بروم ! 

وای بر من ، وای بر حرف هایی که عملی نمیکنم ، وای بر این حس ...

این خستگی ِ تمام نشدنی که نمیدانم چه جاذبه ای دارد بر من ، قضیه ی قطب های ناهمنام که نمی تواند باشد ! 

خودت هم میفهمی تقصیرم نیست نه؟! من هم انکار میکنم :) همه را مقصر جلوه دادم غیر خودم ... 

و شاید ، چه عزیزند آنهایی که در زندگیمان میفهمند ، و چه زجر مرگ آوری است خنده ی آن فریاد زننده ها ... 

Image result for brain overload

2 - (امروز!)

یعنی من اشتباه میگویم؟ اشتباه میفهمم؟ اصلا نمیفهمم؟ قضیه چیست؟ لطفا یک نفر مرا روشن کند! 

نه حال و حوصله اش را دارم و نه وقت نمی دانم چه اش را ، همه چیزمان به مسخره گرفته شده است . انگاری فقط اسمش را روی خودمان میگذاریم ، که بگوییم بله ! هستیم ! اما واقعیت چیست ... ؟

من نمیدانم ، اما این آن که باید و میخواهم نیست و نمیدانم که چه باید کرد ! 

و ناله کردن هایی که کار نمیدهد و مغز و درکی که میفهمد چقدر دارد غلط میکند و جلو دارش نیست ... 

یعنی میگویی راه را اشتباه آمده ام؟ 

یک سری جاها که دست خودم نبوده است! و شرم بر من ُ افکارم که میگوید برو که راحت شوی و نباشی ! 

شرم بر منی که همه چیزش زیر سوال است ... همه چیزی که با یک ذره ، فقط یک ذره تلاش و پشتکار به همه اثبات میشود و لعنت بر آن تنبلی ِ مسخره ، که باعث شد از همه کوفت ِ اصلی ام جا بمانم ! این است؟ 

اشتباه میکنی . آن دقتی که به آن افتخار میکردی دیگر نابود شد . آن استعدادی که ادعایش را داشتی پنج شنبه کار نمیدهد . حد اقل نه اینطوری ...

خودم هم نمیدانم چگونه به آن برگردم . اما هر کوفتی هست لازم است ... هیچ جوره نمی ارزد ...

حسرت بعدش بیشتر از الانم نابودم میکند ، میدانم !


141 - از نعمت های بزرگ در هنگام الکی عن بودن :))

می دونی؟ 

شاید یکی از نعمت های به چشم نیومدنی دنیا ، یه سری دوستایی باشه 

که گه گاهی ازشون سراغ میگیری و باهات خوبن و باهاشون تقریبا صمیمی ای . 

همونایی ک موقع دعواها میری باهاشون و سلام میکنی بهشون ...

از آن هر روزی ها نیستند و وقتی هم که می آیند اصولا وسط بحث هاست . میخواهی سریع بروند تا بحثت را ادامه دهی ...

می دانی نعمت دقیقا کجاست؟ می آیند و مسخره بازی در می آورند . فحشت می دهند و می گویند "عن" شده ای ...

لپ هایت را میکشند و از نرم بودنشان لذت می برند ...

میخندند و "چرت و پرت" می گویند ...

تو پوکری و می گویند که : ذوق موهایت را کردیم! چقد بهت میاد! ولی چون عن بودی بهت نگفتیم ...

آنقدر بندال می شوند و از هر دم میزنند و ته ته حواست نیست 

یکهو "می زنی زیر خنده" 

که یکیشان با لبخند نگاهت میکند و می گوید : بالاخره خندید! 

و به دیگری نگاهی می کند و می گوید کارمان تمام شد ... برویم :)

و تو میخندی به "دیوانگیشان" و میفهمی نعمت بزرگ گاه بودنشان چه چیز عجیبی است که به چشم هم نمی آید ...

می دونی چرا گفتند عنم؟ 

چون از بالای آن پله های لعنتی که همه کس می ایستد و نگاه آنهایی میکند که روی حیاط اند ، 

سوتی زدند وسط صوبت کردن من و من فقط نگاهشان کردم و شنیدم ک یکیشان گفت حالا سرشو میندازه پایین ... 

و منم سرمو انداختم پایین و بعدش گفت دیدی؟ دیدی؟ و دوباره نگاهشان کردم و لبخند زدم ، که آمدند پایین ... 

پی دلیل عن بودنی بودند که خودم هم دقیقا نمی دانم ... اینقدر که همه چیز را بهانه کرده ام ...

+فیلم دیدم و دیدم و دیدم و حال نمی دانم با آن درسهای لعنتی مسخره چه کنم؟ :/ 

۱۴۰

مغروری که چی خاب؟ چی ثابت بشه عصن؟ اینقد خودتو میگیری باو :/ چی داری؟؟ بگو ب من؟! :|

۱۳۹- من کلا خوندن پستامو بهتون پیشنهاد نمیکنم کلا 😂

دقیقا وقتی یکی بهتون ی لقبی رو میده و نمیدونه که همه میتونن بسته به شرایطشون خیلی هم خوب اون ویژگی رو داشته باشن و فقط درصدش فرق داره ...

شما فقط طوری رفتار کنین، که بهش اثبات بشه :))))

+خل هم خودتونین😂😂😂😂

+the dark knight رو هم دیدیم :))) خیلی هم خوب بود :))) فقط وسطش بابا اومد گفت که من نمیدونم فقط میدونم این فیلمایی ک میبینی خوب نیست حالا تا صبحم ک میخوای بیدار باشی بیدار باش 😂😂😂

تیکه تیکه شخصیت های این فیلم انگار داره دیدتو باز تر میکنه و بهت نشون میده که آدما چه جوری ان، چه جوری باید باشن، نیازه که باشن ، درون خیلی از ادما چه چیزایی میتونه باشه ... :)))

+کلا پیش به سوی ریاضی دیگه! خدا بخواد :)))😂😂

+دیشب تو ماشین که داشتم برمیگشتم خونه ، یکی از توهمات خوبم رو زدم :))) ولی نمیدونم این توهماتا فقط صحنه ایه! فقط در حد یه عکس حتی :/

138 - از نعمت ها! :دی :)

 مامانت دبیر باشه ؛ بعد بری تو تلگرامش تو گروه همکاران ؛ دبیرای خودتونو پیدا کنی ؛ پروفایلا و پی اماشونو ببینیُ و بخندی :))) در برخی موارد پخش هم کردم ;D
 ایشون ^_^  صبح با کلی سر و صدا بیدار شدم اومدم مثلا عصبانی پاشم برم بیرون دعوا راه بندازم دیدمش :)
 روییدن ناگهانی ِ همچین چیزی :))
 راه رفتن تو خونه و به مشام رسیدن ِ بوی ِ این *.*
 خوندن کانال توییتر طلایی و لیدوکایین :)
 بیرون رفتن با گایز :)) آخ ک چقد دلم تنگ شده! این مدرسه ی لامصب تو حلق ِ هم امتحان گرفت حالام عصن هیچی استراحت نه ؛ بپاشین برین مدرسه! :/ -__- خو ینی چی :|
  دلم ب شدت بیرون رفتن و خندیدن میخواد! حوصلم سر رفته!
 از 60 صفه و حدودا امتحان داریم و من صفه ی 8 ام! تو عمرم اینقد نخون نبودم -___- وات د هل! :|

137 - عصن لدفا نخونید :/

بعله! شده تاحالا به خودتون بگین پست بزارم و مطالب رو پراکنده بچپونین تو ذهنتون بعد ک میاین ب خودتون بگین چوووم :/ (به معنی ِ نمیدونم -__-) فازت چیه اصلا؟ خب من اکثر اوقات این طوری ام :| حالا چرا اکثر اوقات؟ چون اکثر اوقات میخوام پست بزارم و نمیزارم و همچین میشه! 

+ و در این میان پدر من در آمده و شده که مثلا خیر ِ سرم برای هندسه بخوانم (که عجب درس مزخرفی عست!:/) و بعد بااعتماد ب نفس بپرسم چند شدم؟ و بشنوم هیجده! (گاموسا دبیر ِ بد صحیح میکنه :| بری پیشش ممکنه تا یک ُ نیم نمره بهت اضاف شه!) و برای عربی به زور خوانده ؛ و هم اکنون توانم به ادبیات نمیرسد و نکردم لااقل بخوابم صبح پاشم! (نمیدونم چرا صبح ها بیشتر حس ِ درس خوندن هست . اصلا کم کم فک کنم هشت شب بخوابم صبح پاشم :| تازه عاسمون هم خیلی قشنگه!) 

در طی ِ امتحانات بلاهای بسیاری ب سرمان عامد ؛ بار ها و بار ها عقل از کله مان پرید بیرون ، و مادرمان به عنوان یک دیوانه نگاهمان کرد و یکی دو باری هم گفت الان باهات حرف نمیزنم، بعدا که امتحاناتت تموم شد بیا! :| 

یک محبتی هم امروز صبح دیدم ازش ، گفتم چرا داری منو نگا میکنی؟ گفت خب دارم بچمونگاه میکنم ، به تو چه! :| 

علاوه بر اینها از پس ِ دو مهمانی ِ منفور برآمدم! گفته بودم از بسیاری از دور ِ همی ها متنفرم!؟ خلاصه دیگر ، شماره یک که جمع کردن هفت خانواده دور ِ هم بود . فک کنم قبل ِ امتحان هندسه هم بود! و من جیغ های بسیاری را تحمل کرده و یک عدد وحشی چونان دست مارا چِلاند ؛ که جایش همانند گزیدگی شد :/ و ماهم که اصلا صدایمان در نیاورد ولی کلی فحش خورد دیگر! 

مهمانی ِ دوم هم در خانه ی خودمان بود ولی خب بنده در اتاقم خوابیدم :| همین دوشنبه ، جاتون خالی ، ازین مهمونی ِ بیشتر از قبلی متنفر بودم .

+ادبیاتم را ؛ به معنای واقعی گند زدم . انتظاری هم نداشتم ها! ولی خب ناموسا دلم میخواست بهتر شم :| عصن چرا باید شعر حفظ کرد؟ :/ 

+جهت جلوگیری از افسردگی ، یک عدد پفک خریدم ؛ ک بخورم شاد شم مثلا :| تفریحات ُ :|

+دیروز برای بار هزارم تست شخصیت ام ISTP در اومد و با خوندن هر پارگراف ، بیشتر عاشق خودم میشدم! مث اینکه ماها کلا 3% ایم و نیوتون و پاسکال و انیشتین و بیل گیتس و ... از شخصیت من بودن! :| ینی همینقدر همشون افتضاح بودن

مامان ک اومد بهش گفتم مامان ،من دقیقا از همون دیونه هام ک هی ایده داره وخیال پردازی میکنه و همش گم ِ توکاغذا :|

+خیلی چیزای ِ دیگه هست که حسش نیست انگار هرچقدرم بی معنی باید پست بزاری :|

136 - اصن نباشم بهتره ؛ یا اینکه تنها باشم هی زر زر نکنم برا یکی؟ -__-

*نوشته شده در : دیشب ! :|

+در صورتی که با من ارتباط برقرار میکنین حواستون باشه , چون من خیلی حساسم ، اگه یه محلی تو زندگیم در نظر گرفتم برا طرف و نتونست اون محل ُ ، با توجه به نظر ِ من ؛ افکار من پر کنه؛ نتونست بسازه ؛ خب نمیدونم . بالاخره ناراحت ُ ک میشم!؟

+لدفن یکی ُ تنهاش نذارین وقتی بهش میگین هستین . باشین . 
حتی اگه مزخرف بود برین کنارش ، بگین من هستم . چته؟ چی شده؟ به من بگو . 
اون شخص روی ِ بودن شما ، حساب باز کرده . انگار ناامید از همه ی دنیا روی ِ گفته ی شما ک میگین "هستم" تکیه کرده و اومده . ناامیدش نکنین . بهش فرصت بدین . یه کاری کنین جو براش راحت بشه . 
حتی لازم نیست سعی کنین خوشحالش کنین ، یا راه حل بدین . 
درجه ی اول اینه که باشین! 
اگرم میبینین نمیتونین باشین قشنگ بگین نیستم . تا شخص جایگاه شمارو پاک کنه ؛ بندازه بره . 
فضای ِ امن خیلی مهمه ، اصن اگه حس ِ راحتی نباشه نمیشه . اگه فقط تا همین جا باشه ، طرف میتونه خیلی راحت حرفشو بزنه و خالی شه .میتونه بهتون تکیه کنه ... همونطوری ک تو ذهنش به خودتون جایگاه میدین . 
ولی بازم میگم ، اگه قراره اون جایگاه رو نتونین تحمل کنین ، اصلا هیچکاری نکنین . نبودتون خیلی بهتره!

+آدمها باهم دیگه خیلی متفاوتن . ولی اکثرا ذهنشون گیر میده به یه چیزی تو زندگی . یکی عاشق میشه همش تو فکر عشقشه ، یکی به کارای بقیه گیر میده ، یکی به ری اکشن هاشون ، یکی گیر میده به پشت سر ِ یکی دیگه حرف زدن ، یکی گیر داده به خوندن درس هاش ، کی خالی کردن عقده هاش ، یکی نشون دادن خودش ، یکی اذیت کردن بقیه و ...
ذهن من ، گیر داده به شخصیت و جایگاه آدما تو ذهنش ، شاید یه جورایی حق داره ، شاید هم نه . آخه من حس ِ نیاز میکنم ، به خیلی چیزا . مثلا اینکه احساس خیلی مهم بودن بکنم ؛ مثلا اینکه بدم میاد ک یکی تحقیرم کنه . مثلا اینکه هی گیر میکنه رو ری اکشنا و خیلی از اوقات ناراحت میشه . 
درسته که من نمیدونم که اصلا درسته یا نه؟ باید حذف بشه یا نه؟ باشه؟ نمیدونم . ولی حس ِ نیاز میکنم . به این که یکی باشه ، که برا اون بگم . یه جای ِ سِیف ، امن . یه جایی که بدونم هست ... 

+خودم که خستم از این حرفام و ذهنم و کارام . فکر کنم بقیه رو هم خسته کردم . نمیدونم مودی ِ یا نه . امید وارم ک تموم بشه خب . ولی دست خودم که نیست ، شماهارم خسته میکنم!

+متنفرم از برادرم و شلوغ بازی هاش :/ از تمام دست زدن هاش . خوندن هاش . حرف هاش . حاضر جوابی هاش و همش . از شوخی هاشم!

+حرف از شوخی شد ، من از شوخی های تحقیر کننده متنفرم . محض رضای خدا برای یه خوشحالی ِ موقت یه آدم رو خورد نکنین . اصلا خنده نداره . واقعا میگم .

+اصلا مشخص نبود ک امشب جشن بودم . بود؟ :|:دی

+خیلی دارم پست میزارم؟! :دی

135-درگیری ذهن و فکر و ...

چرا من اینقد حساسم ، الکی
چرا اینقد فکر میکنم
چرا اینقد گیر میدم
چرا فک میکنم میگم و فایده نداره
چرا حس میکنم ، حس بد!
چرا حوصله ندارم خب
چرا ازین وضعیت خوشم نمیاد ...
چرا اون نمیفهمه
چرا یه جور دیگه اذیت میکنه
اذیت نمیکنه ها
من حساسم
الکی
فکرای الکی
حساسیت های الکی
مقایسه های ...
خب شایدم اسمشو گذاشتن الکی
اخه میدونین، بعضی وقتا پیدا شدن کسایی ک حس کنن چی میگم ، شده ک بفهمن ، شده ک اذیتم نکنن ... شده که ... 
آخه خب چرا . چرا من باید اون راحت بودنمو از دست بدم؟ مگه چیکار کردم من؟ چرا باید خوی من این باشه؟ حوصله شو ندارم خب ... نمیتونم دیگه بگم ، توضیح بدم
از نفهمیدن خسته شدم
خسته نشدم ها
بعضی وقتا شرایط یه حالی میشه خب
بعضی وقتام هست یکی میفهمه چیکار میکنه و ادامه میده
خب چرا؟ 
چرا من باید بسازم؟ خدایا این سازگاریه وجود من چ کوفتیه ک بعدش ب خاطرش باید پشیمون شم؟
ولش کن ...
ولش کن؟ مطمئنی؟میتونی ولش کنی اصن؟ مسخرمون کردی باو ... اگه الان دوباره بدتر بهم ریختی چی؟
اگه دوباره موندی ، گیر کردی و گند زدی به هر چی درس و مشقه؟ :/
الان آخه؟ 
خب چیکار کنم ، انگار درست نمیشه . نه شرایط درست میشه ، نه من آدم میشم . خیلی سعی کردما ! خیلی سعی کردم ادم بشم خب . تا یه جایی هم تونستم، حق ندارم تلاش حس کنم؟ یکی، به خاطر من؟
+ حفره ی خالی احساسشو ، بیخیال شو ، ول کن ، میبینی نمیتونی چرا اذیت میکنی؟ نمیخوای بیخیال شی؟ ک خودت بف*اک بری؟ ک کسی ب ف*اک نره؟ خب هر کی هر غلطی خواست ک کرد که! تو برا خودت آدم باش ، هر غلطی ک نمیکنی ، لااقل شرایط خودتو برا خودت اوکی کن ... کی بود اون که میگفت اولویت اول هر ادمی خودشه؟ باااید خودش باشه؟ هان؟ 
_ آخه چی بگم... نمیشه! :((

134-داغان :|

  اوج داغون بودن ِ شخصیتت رو وقتی میفهمی که:

رادیو یکیاز آهنگ های ِ شاد احسان به نام : "تو با تمام قلب من" رو پخش میکنه و مامان که در حال رانندگی ِ ؛ صداشو زیاد می کنه . اول پویا میگه : مامان! مگه کری؟! و مامان بعد از سه بار تکرار کردن پویا پاسخ میده که : نه ؛ دوست دارم صدای ِ آهنگی که دوست دارم اینقدر بلند باشه که وقتی باهاش میخونم صدای خودم شنیده نشه . و بعد که آهنگ رادیو تموم میشه من یکی دیگه از آهنگ های شاد ِ احسان رو خودم پلی میکنم ؛ و مامان یه همچین جمله ای رو میگه :

"پریسا! اگه لیلا دختر من بود چقدر باهم خوش میگذروندیم ها!" 

و تو ؛ پوکر وار به عمق جمله و رنجش های مامان از خودت فکر میکنی ... :/

  چهارشنبه یه روز خوب بود . رفتیم ی سری جاهایی ک من قبلا دیده بودم رو دیدیم . با مدرسه! خونه های سنتی و اینا! (: خوب بود . خوش گذشت . تنها چیزی ک رو نروم بود یک سری از کارهای فری بود . کاش میتونستم زل بزنم تو چشماش ُ بگم عن ِ همه چی رو در نیار . وسط خیابون ک چالش مانکن نمیرن . بزار قشنگ راهمون ُ بریم .. (چرا من اینقد دوست دارم معمولی باشم خب؟ :| ولی شما برین از اونایی ک من ُ دیدن بپرسین ؛ بیشتر از سه چهارمشون میگن مبهمه ؛ یه سری ام میگن خودشو میگیره شاخ ِ :/ بدم میاد -__-) 

  بچه ها یه روز آردینو دی تو اون یکی مدرسه داشتن که من باهاشون نرفتم . ولی حالا ک میبینم دوست داشتم برم . واقعا! حس ِ پشیمونی میکنم :/ به هر حال . نرفتم ک نرفتم ، گذشت دیگه!

  چهارشنبه بعد از ظهر فیلم anomaly رو دیدم . تقریبا و صرفا چون ian somerhalder توش بازی میکرد :/ حالا خدایی فیلم بدی نبود . بعدم نشستم چند قسمت از (خدا قبول کنه فصل ِ آخره دیگه!) vampire diaries رو دیدم . که باعث شد کلا تا فردا بعد از ظهر منگ باشم . کلا نابودم کرد اصن . حس ِ کوری داشتم حتی! 


پنجشنبه بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانجون و من شب موندم اونجا . و اینقدر به خالم خندیدم ؛ ک دلم درد گرفت! قبلا نمیخندیدما ! تو ذهنم یهو باز شد ک : چرا اینقد باحاله؟! :دی ! 

و جمعه هم ک نفهمیدیم چطور شب شد و هم اکنون هم ظهر است و بنده میدانم ک اگر یک دور از روی دفاعی نخوانم برای امتحان دوشنبه ؛ قطعا مثل نمره ی آبان ماهم 14 می شود :/ 

+من گلوم الان در حدی درد میکنه (دیشبم درد میکرد یه کاسه تخمه خوردم :/) که صدام دیگه اصن در نمیاد! کلیک! 

+خوب باشید! :دی :)

+رفیعه نوشت! :) "کلیک"!

+من هر چقدرم الان پر انرژی باشم برا فصل امتحانا آخرش جا میزنم :/ شماها چیکار میکنین؟ :| اونا ک همش ُ کامل میشن چیکار میکنن؟ :/

۱۳۳ - ترجیح میدهم ... (:

ترجیح میدهم یک دختر دیوانه باشم، تا اینکه عاقل! در یک روستایی زندگی کنیم ... تنها! ترجیح میدهم شب تا صبح بافتنی ببافم و تو بعد از ظهر از زمین برگردی و در صورتت ببینم ک با دیدن من ، خوشحال شده ای ! ترجیح میدهم باهم خوشبخت شویم ... :)

یا اینکه نه ، ترجیح میدهم زندگی ام جدای از این حرفها باشد. نترسم . خجالت نکشم . شاید حتی ترجیح میدادم ک در هنرستان گرافیکی ، معماری ای چیزی بخوانم! و حتی ترجیح میدادم توهم فنی حرفه ای بخوانی ... و در یک جا در آینده همدیگر را ببینیم . حتی ترجیح میدهم ک این زندگی سخت هنرمندانه را ادامه دهم و تلاش کنیم ، به سختی! فقط به خاطر اینکه ترجیح میدهم باتو باشم! :) چراکه انگار ترجیح خوشبختی با توست ... :)

حتی ترجیح میدهم ک همین الان بیایی ، قرار بگذاریم و هر دو بخوانیم و از آن درس خوان هایش شویم! (تا این حد توهمی حتی :||||) 

حتی ترجیح میدهم تا وقتی ک همکار میشویم هم تنها بمانم! همه ی اینها را ترجیح می دهم ، چون ترجیح میدهم باهم باشیم! :)

من ؛ ترجیح ک نه ، دوست دارم یک قسمتی از زندگی ام باشی! :) نمیدانم کدام قسمت! اما اگر قبول کنی مهم ترین قسمت خالی را برداری ، من همه ی ترجیحاتم را بیخیال میشوم! :) 

می دانی چرا؟

چون آخر همه ی ترجیحات من تویی ، همه را با تو می چینم! 

+ I hate to say it and i stop it all the time , But tbe truth is I love you and I can not run from it ... 

Let's run away! 


132 - بدون شرح :|

جا داره بگم ویندوزو تازه نصب کردم و هیچ چیز ِ خاصی رو اینا تاثیر نداشته واقعا :| :| :| میخواستم ببینم با ی برنامه چ جوری کار کنم -__-