141 - از نعمت های بزرگ در هنگام الکی عن بودن :))

می دونی؟ 

شاید یکی از نعمت های به چشم نیومدنی دنیا ، یه سری دوستایی باشه 

که گه گاهی ازشون سراغ میگیری و باهات خوبن و باهاشون تقریبا صمیمی ای . 

همونایی ک موقع دعواها میری باهاشون و سلام میکنی بهشون ...

از آن هر روزی ها نیستند و وقتی هم که می آیند اصولا وسط بحث هاست . میخواهی سریع بروند تا بحثت را ادامه دهی ...

می دانی نعمت دقیقا کجاست؟ می آیند و مسخره بازی در می آورند . فحشت می دهند و می گویند "عن" شده ای ...

لپ هایت را میکشند و از نرم بودنشان لذت می برند ...

میخندند و "چرت و پرت" می گویند ...

تو پوکری و می گویند که : ذوق موهایت را کردیم! چقد بهت میاد! ولی چون عن بودی بهت نگفتیم ...

آنقدر بندال می شوند و از هر دم میزنند و ته ته حواست نیست 

یکهو "می زنی زیر خنده" 

که یکیشان با لبخند نگاهت میکند و می گوید : بالاخره خندید! 

و به دیگری نگاهی می کند و می گوید کارمان تمام شد ... برویم :)

و تو میخندی به "دیوانگیشان" و میفهمی نعمت بزرگ گاه بودنشان چه چیز عجیبی است که به چشم هم نمی آید ...

می دونی چرا گفتند عنم؟ 

چون از بالای آن پله های لعنتی که همه کس می ایستد و نگاه آنهایی میکند که روی حیاط اند ، 

سوتی زدند وسط صوبت کردن من و من فقط نگاهشان کردم و شنیدم ک یکیشان گفت حالا سرشو میندازه پایین ... 

و منم سرمو انداختم پایین و بعدش گفت دیدی؟ دیدی؟ و دوباره نگاهشان کردم و لبخند زدم ، که آمدند پایین ... 

پی دلیل عن بودنی بودند که خودم هم دقیقا نمی دانم ... اینقدر که همه چیز را بهانه کرده ام ...

+فیلم دیدم و دیدم و دیدم و حال نمی دانم با آن درسهای لعنتی مسخره چه کنم؟ :/ 

۱۴۰

مغروری که چی خاب؟ چی ثابت بشه عصن؟ اینقد خودتو میگیری باو :/ چی داری؟؟ بگو ب من؟! :|

۱۳۹- من کلا خوندن پستامو بهتون پیشنهاد نمیکنم کلا 😂

دقیقا وقتی یکی بهتون ی لقبی رو میده و نمیدونه که همه میتونن بسته به شرایطشون خیلی هم خوب اون ویژگی رو داشته باشن و فقط درصدش فرق داره ...

شما فقط طوری رفتار کنین، که بهش اثبات بشه :))))

+خل هم خودتونین😂😂😂😂

+the dark knight رو هم دیدیم :))) خیلی هم خوب بود :))) فقط وسطش بابا اومد گفت که من نمیدونم فقط میدونم این فیلمایی ک میبینی خوب نیست حالا تا صبحم ک میخوای بیدار باشی بیدار باش 😂😂😂

تیکه تیکه شخصیت های این فیلم انگار داره دیدتو باز تر میکنه و بهت نشون میده که آدما چه جوری ان، چه جوری باید باشن، نیازه که باشن ، درون خیلی از ادما چه چیزایی میتونه باشه ... :)))

+کلا پیش به سوی ریاضی دیگه! خدا بخواد :)))😂😂

+دیشب تو ماشین که داشتم برمیگشتم خونه ، یکی از توهمات خوبم رو زدم :))) ولی نمیدونم این توهماتا فقط صحنه ایه! فقط در حد یه عکس حتی :/

138 - از نعمت ها! :دی :)

 مامانت دبیر باشه ؛ بعد بری تو تلگرامش تو گروه همکاران ؛ دبیرای خودتونو پیدا کنی ؛ پروفایلا و پی اماشونو ببینیُ و بخندی :))) در برخی موارد پخش هم کردم ;D
 ایشون ^_^  صبح با کلی سر و صدا بیدار شدم اومدم مثلا عصبانی پاشم برم بیرون دعوا راه بندازم دیدمش :)
 روییدن ناگهانی ِ همچین چیزی :))
 راه رفتن تو خونه و به مشام رسیدن ِ بوی ِ این *.*
 خوندن کانال توییتر طلایی و لیدوکایین :)
 بیرون رفتن با گایز :)) آخ ک چقد دلم تنگ شده! این مدرسه ی لامصب تو حلق ِ هم امتحان گرفت حالام عصن هیچی استراحت نه ؛ بپاشین برین مدرسه! :/ -__- خو ینی چی :|
  دلم ب شدت بیرون رفتن و خندیدن میخواد! حوصلم سر رفته!
 از 60 صفه و حدودا امتحان داریم و من صفه ی 8 ام! تو عمرم اینقد نخون نبودم -___- وات د هل! :|

137 - عصن لدفا نخونید :/

بعله! شده تاحالا به خودتون بگین پست بزارم و مطالب رو پراکنده بچپونین تو ذهنتون بعد ک میاین ب خودتون بگین چوووم :/ (به معنی ِ نمیدونم -__-) فازت چیه اصلا؟ خب من اکثر اوقات این طوری ام :| حالا چرا اکثر اوقات؟ چون اکثر اوقات میخوام پست بزارم و نمیزارم و همچین میشه! 

+ و در این میان پدر من در آمده و شده که مثلا خیر ِ سرم برای هندسه بخوانم (که عجب درس مزخرفی عست!:/) و بعد بااعتماد ب نفس بپرسم چند شدم؟ و بشنوم هیجده! (گاموسا دبیر ِ بد صحیح میکنه :| بری پیشش ممکنه تا یک ُ نیم نمره بهت اضاف شه!) و برای عربی به زور خوانده ؛ و هم اکنون توانم به ادبیات نمیرسد و نکردم لااقل بخوابم صبح پاشم! (نمیدونم چرا صبح ها بیشتر حس ِ درس خوندن هست . اصلا کم کم فک کنم هشت شب بخوابم صبح پاشم :| تازه عاسمون هم خیلی قشنگه!) 

در طی ِ امتحانات بلاهای بسیاری ب سرمان عامد ؛ بار ها و بار ها عقل از کله مان پرید بیرون ، و مادرمان به عنوان یک دیوانه نگاهمان کرد و یکی دو باری هم گفت الان باهات حرف نمیزنم، بعدا که امتحاناتت تموم شد بیا! :| 

یک محبتی هم امروز صبح دیدم ازش ، گفتم چرا داری منو نگا میکنی؟ گفت خب دارم بچمونگاه میکنم ، به تو چه! :| 

علاوه بر اینها از پس ِ دو مهمانی ِ منفور برآمدم! گفته بودم از بسیاری از دور ِ همی ها متنفرم!؟ خلاصه دیگر ، شماره یک که جمع کردن هفت خانواده دور ِ هم بود . فک کنم قبل ِ امتحان هندسه هم بود! و من جیغ های بسیاری را تحمل کرده و یک عدد وحشی چونان دست مارا چِلاند ؛ که جایش همانند گزیدگی شد :/ و ماهم که اصلا صدایمان در نیاورد ولی کلی فحش خورد دیگر! 

مهمانی ِ دوم هم در خانه ی خودمان بود ولی خب بنده در اتاقم خوابیدم :| همین دوشنبه ، جاتون خالی ، ازین مهمونی ِ بیشتر از قبلی متنفر بودم .

+ادبیاتم را ؛ به معنای واقعی گند زدم . انتظاری هم نداشتم ها! ولی خب ناموسا دلم میخواست بهتر شم :| عصن چرا باید شعر حفظ کرد؟ :/ 

+جهت جلوگیری از افسردگی ، یک عدد پفک خریدم ؛ ک بخورم شاد شم مثلا :| تفریحات ُ :|

+دیروز برای بار هزارم تست شخصیت ام ISTP در اومد و با خوندن هر پارگراف ، بیشتر عاشق خودم میشدم! مث اینکه ماها کلا 3% ایم و نیوتون و پاسکال و انیشتین و بیل گیتس و ... از شخصیت من بودن! :| ینی همینقدر همشون افتضاح بودن

مامان ک اومد بهش گفتم مامان ،من دقیقا از همون دیونه هام ک هی ایده داره وخیال پردازی میکنه و همش گم ِ توکاغذا :|

+خیلی چیزای ِ دیگه هست که حسش نیست انگار هرچقدرم بی معنی باید پست بزاری :|

136 - اصن نباشم بهتره ؛ یا اینکه تنها باشم هی زر زر نکنم برا یکی؟ -__-

*نوشته شده در : دیشب ! :|

+در صورتی که با من ارتباط برقرار میکنین حواستون باشه , چون من خیلی حساسم ، اگه یه محلی تو زندگیم در نظر گرفتم برا طرف و نتونست اون محل ُ ، با توجه به نظر ِ من ؛ افکار من پر کنه؛ نتونست بسازه ؛ خب نمیدونم . بالاخره ناراحت ُ ک میشم!؟

+لدفن یکی ُ تنهاش نذارین وقتی بهش میگین هستین . باشین . 
حتی اگه مزخرف بود برین کنارش ، بگین من هستم . چته؟ چی شده؟ به من بگو . 
اون شخص روی ِ بودن شما ، حساب باز کرده . انگار ناامید از همه ی دنیا روی ِ گفته ی شما ک میگین "هستم" تکیه کرده و اومده . ناامیدش نکنین . بهش فرصت بدین . یه کاری کنین جو براش راحت بشه . 
حتی لازم نیست سعی کنین خوشحالش کنین ، یا راه حل بدین . 
درجه ی اول اینه که باشین! 
اگرم میبینین نمیتونین باشین قشنگ بگین نیستم . تا شخص جایگاه شمارو پاک کنه ؛ بندازه بره . 
فضای ِ امن خیلی مهمه ، اصن اگه حس ِ راحتی نباشه نمیشه . اگه فقط تا همین جا باشه ، طرف میتونه خیلی راحت حرفشو بزنه و خالی شه .میتونه بهتون تکیه کنه ... همونطوری ک تو ذهنش به خودتون جایگاه میدین . 
ولی بازم میگم ، اگه قراره اون جایگاه رو نتونین تحمل کنین ، اصلا هیچکاری نکنین . نبودتون خیلی بهتره!

+آدمها باهم دیگه خیلی متفاوتن . ولی اکثرا ذهنشون گیر میده به یه چیزی تو زندگی . یکی عاشق میشه همش تو فکر عشقشه ، یکی به کارای بقیه گیر میده ، یکی به ری اکشن هاشون ، یکی گیر میده به پشت سر ِ یکی دیگه حرف زدن ، یکی گیر داده به خوندن درس هاش ، کی خالی کردن عقده هاش ، یکی نشون دادن خودش ، یکی اذیت کردن بقیه و ...
ذهن من ، گیر داده به شخصیت و جایگاه آدما تو ذهنش ، شاید یه جورایی حق داره ، شاید هم نه . آخه من حس ِ نیاز میکنم ، به خیلی چیزا . مثلا اینکه احساس خیلی مهم بودن بکنم ؛ مثلا اینکه بدم میاد ک یکی تحقیرم کنه . مثلا اینکه هی گیر میکنه رو ری اکشنا و خیلی از اوقات ناراحت میشه . 
درسته که من نمیدونم که اصلا درسته یا نه؟ باید حذف بشه یا نه؟ باشه؟ نمیدونم . ولی حس ِ نیاز میکنم . به این که یکی باشه ، که برا اون بگم . یه جای ِ سِیف ، امن . یه جایی که بدونم هست ... 

+خودم که خستم از این حرفام و ذهنم و کارام . فکر کنم بقیه رو هم خسته کردم . نمیدونم مودی ِ یا نه . امید وارم ک تموم بشه خب . ولی دست خودم که نیست ، شماهارم خسته میکنم!

+متنفرم از برادرم و شلوغ بازی هاش :/ از تمام دست زدن هاش . خوندن هاش . حرف هاش . حاضر جوابی هاش و همش . از شوخی هاشم!

+حرف از شوخی شد ، من از شوخی های تحقیر کننده متنفرم . محض رضای خدا برای یه خوشحالی ِ موقت یه آدم رو خورد نکنین . اصلا خنده نداره . واقعا میگم .

+اصلا مشخص نبود ک امشب جشن بودم . بود؟ :|:دی

+خیلی دارم پست میزارم؟! :دی

135-درگیری ذهن و فکر و ...

چرا من اینقد حساسم ، الکی
چرا اینقد فکر میکنم
چرا اینقد گیر میدم
چرا فک میکنم میگم و فایده نداره
چرا حس میکنم ، حس بد!
چرا حوصله ندارم خب
چرا ازین وضعیت خوشم نمیاد ...
چرا اون نمیفهمه
چرا یه جور دیگه اذیت میکنه
اذیت نمیکنه ها
من حساسم
الکی
فکرای الکی
حساسیت های الکی
مقایسه های ...
خب شایدم اسمشو گذاشتن الکی
اخه میدونین، بعضی وقتا پیدا شدن کسایی ک حس کنن چی میگم ، شده ک بفهمن ، شده ک اذیتم نکنن ... شده که ... 
آخه خب چرا . چرا من باید اون راحت بودنمو از دست بدم؟ مگه چیکار کردم من؟ چرا باید خوی من این باشه؟ حوصله شو ندارم خب ... نمیتونم دیگه بگم ، توضیح بدم
از نفهمیدن خسته شدم
خسته نشدم ها
بعضی وقتا شرایط یه حالی میشه خب
بعضی وقتام هست یکی میفهمه چیکار میکنه و ادامه میده
خب چرا؟ 
چرا من باید بسازم؟ خدایا این سازگاریه وجود من چ کوفتیه ک بعدش ب خاطرش باید پشیمون شم؟
ولش کن ...
ولش کن؟ مطمئنی؟میتونی ولش کنی اصن؟ مسخرمون کردی باو ... اگه الان دوباره بدتر بهم ریختی چی؟
اگه دوباره موندی ، گیر کردی و گند زدی به هر چی درس و مشقه؟ :/
الان آخه؟ 
خب چیکار کنم ، انگار درست نمیشه . نه شرایط درست میشه ، نه من آدم میشم . خیلی سعی کردما ! خیلی سعی کردم ادم بشم خب . تا یه جایی هم تونستم، حق ندارم تلاش حس کنم؟ یکی، به خاطر من؟
+ حفره ی خالی احساسشو ، بیخیال شو ، ول کن ، میبینی نمیتونی چرا اذیت میکنی؟ نمیخوای بیخیال شی؟ ک خودت بف*اک بری؟ ک کسی ب ف*اک نره؟ خب هر کی هر غلطی خواست ک کرد که! تو برا خودت آدم باش ، هر غلطی ک نمیکنی ، لااقل شرایط خودتو برا خودت اوکی کن ... کی بود اون که میگفت اولویت اول هر ادمی خودشه؟ باااید خودش باشه؟ هان؟ 
_ آخه چی بگم... نمیشه! :((

134-داغان :|

  اوج داغون بودن ِ شخصیتت رو وقتی میفهمی که:

رادیو یکیاز آهنگ های ِ شاد احسان به نام : "تو با تمام قلب من" رو پخش میکنه و مامان که در حال رانندگی ِ ؛ صداشو زیاد می کنه . اول پویا میگه : مامان! مگه کری؟! و مامان بعد از سه بار تکرار کردن پویا پاسخ میده که : نه ؛ دوست دارم صدای ِ آهنگی که دوست دارم اینقدر بلند باشه که وقتی باهاش میخونم صدای خودم شنیده نشه . و بعد که آهنگ رادیو تموم میشه من یکی دیگه از آهنگ های شاد ِ احسان رو خودم پلی میکنم ؛ و مامان یه همچین جمله ای رو میگه :

"پریسا! اگه لیلا دختر من بود چقدر باهم خوش میگذروندیم ها!" 

و تو ؛ پوکر وار به عمق جمله و رنجش های مامان از خودت فکر میکنی ... :/

  چهارشنبه یه روز خوب بود . رفتیم ی سری جاهایی ک من قبلا دیده بودم رو دیدیم . با مدرسه! خونه های سنتی و اینا! (: خوب بود . خوش گذشت . تنها چیزی ک رو نروم بود یک سری از کارهای فری بود . کاش میتونستم زل بزنم تو چشماش ُ بگم عن ِ همه چی رو در نیار . وسط خیابون ک چالش مانکن نمیرن . بزار قشنگ راهمون ُ بریم .. (چرا من اینقد دوست دارم معمولی باشم خب؟ :| ولی شما برین از اونایی ک من ُ دیدن بپرسین ؛ بیشتر از سه چهارمشون میگن مبهمه ؛ یه سری ام میگن خودشو میگیره شاخ ِ :/ بدم میاد -__-) 

  بچه ها یه روز آردینو دی تو اون یکی مدرسه داشتن که من باهاشون نرفتم . ولی حالا ک میبینم دوست داشتم برم . واقعا! حس ِ پشیمونی میکنم :/ به هر حال . نرفتم ک نرفتم ، گذشت دیگه!

  چهارشنبه بعد از ظهر فیلم anomaly رو دیدم . تقریبا و صرفا چون ian somerhalder توش بازی میکرد :/ حالا خدایی فیلم بدی نبود . بعدم نشستم چند قسمت از (خدا قبول کنه فصل ِ آخره دیگه!) vampire diaries رو دیدم . که باعث شد کلا تا فردا بعد از ظهر منگ باشم . کلا نابودم کرد اصن . حس ِ کوری داشتم حتی! 


پنجشنبه بعد از ظهر رفتیم خونه ی مامانجون و من شب موندم اونجا . و اینقدر به خالم خندیدم ؛ ک دلم درد گرفت! قبلا نمیخندیدما ! تو ذهنم یهو باز شد ک : چرا اینقد باحاله؟! :دی ! 

و جمعه هم ک نفهمیدیم چطور شب شد و هم اکنون هم ظهر است و بنده میدانم ک اگر یک دور از روی دفاعی نخوانم برای امتحان دوشنبه ؛ قطعا مثل نمره ی آبان ماهم 14 می شود :/ 

+من گلوم الان در حدی درد میکنه (دیشبم درد میکرد یه کاسه تخمه خوردم :/) که صدام دیگه اصن در نمیاد! کلیک! 

+خوب باشید! :دی :)

+رفیعه نوشت! :) "کلیک"!

+من هر چقدرم الان پر انرژی باشم برا فصل امتحانا آخرش جا میزنم :/ شماها چیکار میکنین؟ :| اونا ک همش ُ کامل میشن چیکار میکنن؟ :/

۱۳۳ - ترجیح میدهم ... (:

ترجیح میدهم یک دختر دیوانه باشم، تا اینکه عاقل! در یک روستایی زندگی کنیم ... تنها! ترجیح میدهم شب تا صبح بافتنی ببافم و تو بعد از ظهر از زمین برگردی و در صورتت ببینم ک با دیدن من ، خوشحال شده ای ! ترجیح میدهم باهم خوشبخت شویم ... :)

یا اینکه نه ، ترجیح میدهم زندگی ام جدای از این حرفها باشد. نترسم . خجالت نکشم . شاید حتی ترجیح میدادم ک در هنرستان گرافیکی ، معماری ای چیزی بخوانم! و حتی ترجیح میدادم توهم فنی حرفه ای بخوانی ... و در یک جا در آینده همدیگر را ببینیم . حتی ترجیح میدهم ک این زندگی سخت هنرمندانه را ادامه دهم و تلاش کنیم ، به سختی! فقط به خاطر اینکه ترجیح میدهم باتو باشم! :) چراکه انگار ترجیح خوشبختی با توست ... :)

حتی ترجیح میدهم ک همین الان بیایی ، قرار بگذاریم و هر دو بخوانیم و از آن درس خوان هایش شویم! (تا این حد توهمی حتی :||||) 

حتی ترجیح میدهم تا وقتی ک همکار میشویم هم تنها بمانم! همه ی اینها را ترجیح می دهم ، چون ترجیح میدهم باهم باشیم! :)

من ؛ ترجیح ک نه ، دوست دارم یک قسمتی از زندگی ام باشی! :) نمیدانم کدام قسمت! اما اگر قبول کنی مهم ترین قسمت خالی را برداری ، من همه ی ترجیحاتم را بیخیال میشوم! :) 

می دانی چرا؟

چون آخر همه ی ترجیحات من تویی ، همه را با تو می چینم! 

+ I hate to say it and i stop it all the time , But tbe truth is I love you and I can not run from it ... 

Let's run away! 


132 - بدون شرح :|

جا داره بگم ویندوزو تازه نصب کردم و هیچ چیز ِ خاصی رو اینا تاثیر نداشته واقعا :| :| :| میخواستم ببینم با ی برنامه چ جوری کار کنم -__-


۱۳۱ - از غر غر ها و از امروز ک اینش بد نبود بگم :)

و مردمیون داد و بیداد کردند که : ای وی ، یک عدد خنگول خالص در فرزانگان درس میخواند و وی یک امتحان ادبیات ساده را هیجده و هفتاد و پنج شده و امتحان ادبیات بعدی را هفده :/ و دیگری از میان جمعیت فریاد زد که : آن گیج و ویج مثلا دفاعی خوانده و از ده هفت شده است ک اگر دبیر گرامی ضربدر دو کند میشود چهارده! و دیگری با پوزخند گفت : همان ک می گویند ، همان ک معروف است به خنگولی ، امتحان هندسه ک مثلا جزو درس های تخصصی اش است شده است هفت و هفتادو پنج :/ که ان هم ضربدر دو می شود پانزده و نیم :| وی در چشمان مردمیون زل زد و گفت : وی امروز نمره ی ریاضی اش جزو بهتریان بوده و عصن همین شده وخساده اومده ریاضی :/ ولیکن باز بین مردمیون همهمه ایجاد شد ک: آن خنگ خاکبرسر ، حواسش نبوده سینوس کسینوس و تانجانت کتانجات ناحیه چهارم را منفی اش را بگذارد! و باز فریاد برآمد که : ای وی! ایشان منفی یک منهای صفر را صفر گذاشته است! :| که ناگهان آن خاکبرسر حضور یافته ک از خود دفاع کند ، آنچه از حرف های او ب گوش میرسد : 

ای مردمیون! ب خدا من تو حفظیات اسکلم :/ تازه تو اون دوران یکی منو اذیت میکرده :| آن بدبخت فلک زده اظهار داشت : همان شخصیت گرام که هی بش میگم تو داری منو میکشی ، جا اینکه درصد اذیت کردناشو کم کنه بیشتر میکنه :| و او این جمله را از اعترافات طلایی خود گذاشت که : به خدا یادم بود تو مدرسا بغلت کنم ، زنگ آخر عن شدی :| دلم نخواست :(


از خاطرات جذاب امروز در مدرسه بی هوش اینا : بنده در کتار تخته ی هوشمند ایستاده بوده و میخواسته بوده ام ک نمیدونم چیکار کنم :/ منتها ، یک عدد شیفته ی من شده با فامیل عجیب غریب "رودحله" آمده است و در کنار آن کنار تخته هوشمندی ها که هی میفرمودند : رنگ را درست کن خانوم میخواد بنویسه ، ایستاده و اظهار داشت : بک گراند را آبی تیره کنیم و با آبی روشن بنویسیم :/ بنده در ابتدا متوجه نشدم ک چ میفرمایند ولی بار دوم ک فهمیدم و میدانم ک قیافه ی ماعده هم در هم رفت ، چیزی ک از دهان مکرم بنده خارج شد "جوزدانی" (همون جوزونی :|) بود . رودحله ی خیط شده نمیدانست ک جوزدانی ب چ معنایی است و من هم حوصله اش را نداشتم و به حسنا گفتم ک اونیز نتوانست به خوبی توضیح دهد :/ منظور ما رنگ افتضاح ان بود ک رودحله نجانمان چ برداشتی کرد ک چوم چش شد ، دهان خود را دوباری باز و بسته کرد و نتوانست پاسخی برای من بیابد :دی 
+ نفری دیگر نیز بود ک میخواستیم وی را بخیطانیم ، حیف ک با ان صدای مسخره ی نازکش گف: ی بغل میدی؟ و من ک کنار حیدر ایستاده بودم فقط توانستم نگاهش نکنم ، و گرنه زل میزدم در ان چشمان لوس و بی مزه اش و میگفتم : خیر :/ شوما ب راهت ادامه بده :| حیدر فعلا با من کار داره :/ و پس از عبور آن چندش ، من ب حیدر فحش داده و دست وی را ول کردم و گفتم : خاک تو سرت -__- 
#عقده_ای هم نمیباشیم :| :دی! 
+من از هندسه و فیزیک میپکم تا میام بفهمم چی میگن -__- همون بگم نمیفهمم با مفهوم تره :|
+پستی تو مایه های : تحت تاثیر نوشته های پاتریک :))

130-تجربه

چند وقته که تجربه داره یه چیزایی رو تو چش ُ چارم میکنه ؛ ک بهفم دادا! بفهم! و من مث اسکلا میفهمم چی میگه و اهمیت نمیدم :| مثلا میگه که :

برات مهم نباشه فلانی چی فکر میکنه ؛ حرفتو بزن! و من یه درصد خیـلی زیادی رو بهش عمل میکنم ؛ ولی خب آخرش بازم وقتی فقط ی نفر باشه ؛ این ینی بابا اون ی نفر تاثیر گذاشته ک نباید بزاره

مثلا اینکه من ی سری کارامُ قبلا صبح انجام میدادم ک حالا نمیشه صبحا بیدار شم ؛ ک این کار نتیجه ش دو چیزه : یا شب همه ی کاراتو انجام بده و تمومش کن ؛ یا صبح پاشو! بیدار شو :/ مثلا من امروز میخواسدم پنج و نیم پاشم نشد که ؛ خوابیدم تا هفت :| تازه خواب درست حسابی ام نه :/ 

دینی رو هم مثلا خوندم ک خوب بدم و نتیجه گرفتم ک باید دوره کرد ؛ (قبلا نتیجه گرفتم!) و دوره میکردم و الان دیدم ک تاثیر داره ؛ اونی ک باید نشد ولی ؛ مدل امتحانش فرق داشت! :/

یا مثلا اینکه من مث معتادا شدم نسبت به نت و دارم سعی میکنم دور باشم :) و تونستم نرم تل!ولی خب دیدم ک اشکال نداره من باید ب حد متعادل برسونمش و در نتیجه تصمیم گرفتم خیلی کم! خیـــــــلی کمتر از قبل بیام و بنویسم و برم! در همین حد. بعلاوه سر زدن و حال پرسیدن از ی سری افرادی ک فقط مجازی و مهم اند! =)

یکی از تجربه  های ِ نتیجه داده همین الانه ک فهمیدم وقتی میخوام ی چیزی بنویسم بلاگ پست بزارم! :) 

   از تجربه های ِ عزیز و گرامی ِ زندگی تکرار نشدنی خود به ساااااااااادگی درس بگیریم :) 

129

1 - من نمیدونم چرا پست نمیزارم!؟ بهشم فکر میکنمآ! مثلا میگم تک جمله ای می نویسم ؛ عه! برم این آهنگ ُ بزارم وبم ؛ و ... یا مثلا ی مشکلی پیش میاد ، نمینویسم و نمیگم :| تازه همین الآنشم ک اومدم پست بزارم , با خودم گفتم : "خاک تو سرت ؛ مردم ُ مسخره کردی چی بخونن؟ :|" و چنین است ک در میابم بــعله :| عذاب وجدانم داریآ!

2 - مردم از بس راجب رشته ها و ی سری چیزای ِ چرت و پرت تکراری نوشتم :| و بازهم غیر قابل انکاره که ژنتیک و روانشناسی ُ مغز و اعصاب ؛ چقدر جذابن :| بهشـ ون فکر نمیکنم . جزو گزینه ها نیستن . ولی جذابن خاب!

3 - هفته ی پیش ، خیلی بد و مزخرف بود . رسما انگار همه ی دنیا جمع شده بودن که من ُ حرص بدن . که هی من ُ اذیت کنن. انگار من ی میخ سردی بودم (کنایه از اینکه مثلا بی احساسم :|) و هی هر کسی , هرررر کسی ک رد میشد با چکش ، "دانگ!" میزد تو سرم و بی خیال و بدون توجه رد میشد :| 

من جمله ی دلایل خوب نبودن هفته ی پیش ، برمیگرده به نمرات امتحاناتم :| خیلی بد بود ینی :| من اگه دیدم مث قبل برنگشتم رو روال ، مامان راست میگه ... اگه قراره من به جنبیات بیشتر بپردازم باید برم هنرستان دیگه! کلی ام خوش میگذره :| میدونم ک دوزش ندارم ؛ ولی روحیه خیلی مهمه.

4 - مثلا امروز مامان ی فیلم بهم نشون داد ، مصاحبه کرده بودن با ی بیمار ِ اسکیـ ... ـرن (یادم نیس چی بود دقیقا:|) طرف تا پنجم خونده بود ولی چون تو خونه دعوا بود دیگه نخونده بود :| بعدم از پونزده سالگی کار کرده بود . میگفت که "ده ساله فهمیدم حضور ِ من ُ خورشید بهم وصله" ! :| خب وقتی آدم حس میکنه مهم نیست همین میشه دیگه :| فک میکنه هر جا میره خورشید باش میاد! میخواد حس کنه مهمه و میگه من ک بمیرم ، خورشیدم خاموش میشه و باید زمین ُ گرم کنین :| (محض رضای ِ خدا با هیچکس همچین کاری نکنین! وقتی میگم هیچکس ینی منظورم هر رابطه ای ِ ها! حالا درسته تاکید رو خانواده ـس ، ولی خاب)

5 - درسته ک پویا من ُ خیلی اذیت میـ کنه ؛ ولی داداشآ جزو بهترین موجودات ِ دنیان :دی :)شاد میشم من این ُ دارمش :) 

6 - داشتم فکر میکردم ک واقعن که ؛ شما کلمات علمی ِ زیست و ول کنین و ببینین روزانه چ جوری ارتباط برقرار میکنین؟؟ "همراه اول" ؟ک عربی ِ "اول" ـ ِـش و "ایرانسل" ک "سل" ـِش انگلیسی ِ و رایتل ک داغون :| اسم با کلاس میخوای دادا؟ از ایران باستان بردار :دی :)

7 - ی ضرب المثل هست با داستانش در آوردیم ما :) (کلا فک کنم هر خونواده ای داره از اینا ! بر حسب ِ اتفاقات!) ضرب المثلمون (به اصطلاح! :دی) میشه : مردشور پول ُ ببرن :دی :) برمیگرده ب چار پنج سال ِ پیش ، موقع خونه سازی کلی گیاهان داروعی (ک حالام تو دارو شیمیایی آ و قرصام هست و نمیدونین :دی تر) در حد یه تن دو تن آوردیم تو جا خونمون ؛ بعد ددی ِ گرام یک عدد از اون کارگرا برداشت ِ اومده :) بعد ایشون ی ساعت کار کرده نتونسته بو رو تحمل کنه (جدای ِ از اینکه پس فرداش پلیس اومده گفته شهرو بو برده عاااامو :دی مرده برداشتی آوردی؟ + شاکی بودن ِ همساده ها!) گفته مرده شور ِ پول ُ ببرن عصن من پول اون ی ساعتم نمیخوام ُ د برو ک رفتیم :خیلی دی ! 

(یهویی یادم اومد :|)

8 - دیروز تو راه میومدیم بیایم ؛ بعد دو تا پسره ای رد شدن و من یهو گفتم ک "عه! اینا بوی پسر عمه ی بابای من ُ میدن!" و مهسا و حیدر کلی تعجب کردن ک اوووووو :| تو بوی اونم میشناسی؟ منم گفتم ک دادا! حالا عین خیلی نزدیک ِ؟ :| اون پسر ِ پسرعموی ِ بابام ِ ! و در پی این مهسا گفت که : من کلا طرف بابام از پر ِ قو اُفتادن! من ک کلا تو فکر بودم ک :از پر ِ قو؟ چ معنی داره :| چرب بوده لیز خوردن افتادن؟ بعد مهسا قیافش فکور شد ُ گفت : ی چیزی میگنا! بعد حیدر زارتی زد زیر خنده گف ک : منظورت از دماغ ِ فیل ِ؟ و پاچیدیم و به اینایی فکر کردیم ک قراره "تو دماغ فیل زندگی کنن" و کلی خندیدیم :)

ینی هر کی روانی مهسا نباشه ها ؛ غفلت کرده :دی

9 - اینقد به همه نگین عشقم ک عنش دربیاد :/ اینقد هی چیزیو نگین! حالا شاید برا مسخره بازی ام باشه ؛ یه بارش ، دوبارش :| مسخره میشه بعدش!

10- Treat you better - ـبگوشیـمـ -  + -ـمتنـ -

هر کی ام تونست ، ویدعوشو برا من توضیح بده! با تشکر =|

+من برم درس بخونم دیگه برا نمره هام دپ نشم !:)

۱۲۸ - حفظیات!

بنده یک عدد آدمی هستم که بسیار درس های حفظی را قاطی پاتی کرده ، و بدین وسیله گند میزند به اعصاب خودش . چنانچه درس مذکور ب هیچ عنوان مورد علاقه ی من نباشد و علاوه بر آن نتوانم به راحتی درس را درک کنم و حتی نتوانم سر کلاس ب آن گوش دهم و برای پرسش های کلاسی ، فقط و فقط یکبار محض رضای خدا از روی ان بخوانم (از بس جمله طولانی شد خودمم قاطی کردم :/ مثلا نگارش خوندیما-_-) دیگه کلا داغان و خسته و ناامید خواهن شد.

اعصاب خوردی امروزه ، ب دلیل امتحان بس شیرین درس دفاعی است! یک و دو و سه . به یاد می اورم که دیشب محض رضای خدا با ادعای اینکه "خیر سرت از مسافرت امده ای و انرژی ات باس زیاد باشه!" و جالب این بود ک از زبان اومدم و خسته نبودم و حالم خوب بود ، ساعت پنج - پنج و نیم ، درس اول را به خوبی و کامل حفظ کرده و به آن هنگام ک جهت خوردن می پاشیدم ، هی با خودم مرور میکردم ، خوب بود . ولی این حال و حالت ، فقط تا اواسط درس دوم ادامه داشت و انتهای درس دوم را نخواندم . و رفتم سراغ سادیسم مکعب روبیکم :/ تا آخر شب تقریبا تمام شده بود ولی فقط دو تکه که در جای خود بودند رنگ هایشان جابجا بود -_- آن را به حال خود رها کرده ، تقریبا چند دقیقه پی اینستاگرام و بقیه ی اوقات سعی میکردم بفهمم ک کتاب ، چه می گوید؟ آخر شب نگاهی روی درس سه کرده و چهار صفحه ی آن با دو صفحه ی درس دو را به صبح موکول کرده و کپش خود را به شیرینی در ساعت ۱۱ گذاریدم :)

صبح ساعت ۵ و نیم وخیزیده و سعی کردم بخوانم و چیزهایی فهمیدم :/ سپس مادر برای هزارمین بار که از دیشب از من میخواست بفهمم پاورش را کجا سیو کرده ، چگونه روی سی دی رایت کند؟ سی دی تهش بسته میشه؟ نرو نداره :/ پریسا بیا سی دی هامو بده و... که میخواستم سرم را ب دیوار بکوبم ، صبح از من میخواست که برایش گروه تلگرام بسازم . صبح ساعت شیش و نیما-_- ! خوبه خودش یادش بود ی بار ساخته بودم بلده :/ بنده خدا فقط اوکی میزد انگار اون تیکه بالا رو نمیزد تغییراتش اعمال نمیشد :/ خلاصه میخواستیم محض رضای خدا صبح زود گورمان را گم کنیم اسکول ، از انجایی ک مادر گرام معلوم نبود ک چه کاری دارد و دانشگاه دارد یا کلاس ؟! و ساعت هفت از خانه بیرون رفت و بنده هفت و هفت دقیقه بود تقریبا خواستم پیاده بروم ک پدر گرام فرمود ک ۱۲ دیقه پویا میره ، منم تو رو میبرم ایستادیم و خانه بر خلاف دیگر اوقات هفت و ربع خالی بود :/ خلاصه هی در طول زمانی ک تو مدرسه بودیم و زنگ تفریحا (ک حالا میگم اونم ی بخشیش ک دوسش ندارم ولی گفتنیه-_-) سعی کردم بخونم و نشد . و داعم تکرار میکردم که: ماااااعدههه؟ من نخوندم -_- :/ 

خلاص عه ، زنگ تفریح آخر با تلاش فراوان فقط یک دور ، از روی صفحات مانده خواندم و رفتیم کلاس و گفتیم وقت بده بخونیم خو! و بازم خوندم و در نهایت ، دلایل پذریرش قطعنامه نمیدونم چند رو یادم نبود . و آفات بسیج رو هم یکیش رو یادم بود :/ و بسیج دانش آموزی رو هم دوتاشو نوشتم :/ و کلا نمره ک خوب بهم بده ، میشم ۹ یا ۹ و بیست و پنج! بدم ک نمره بده میشم ۸ و اینا خییییلیییی ام ک نمره نده :/ یقین! آقا یکی ک میدونه جو چ جوریه بیاد ب من بگه نمرت خوبه :'( میگن مهم نیست ولی اعصابم واقعا بابتش خورده:/ (دیدین من نمیتونم ادبی بنویسم تا ته پست؟:/) 

بعله ، بدین وسیله آخر کلاس هی میگفتم : "چرا حفظیاتم اینقد داغونه؟" و این مبحث را قبلا با مادر گرام ب اشتراک گذاشتم ک گفت که : تو ک اینقد قشنگ آهنگ حفظ میکنی(! :/) و همه ی اسمو یادشون میره و تو یادت هست و اینا چطوری بده حفظیاتت ، تو فقط وقت نمیزاری! خب آره راست میگه . ولی ناموسا ، خدایی بقیه درسامو ول کنم وقت بزارم برا این؟ بقیم وقتاشون با من یکیه پس چرا من ... ؟! :/ چرا نمیتونم تا تهش بخونم؟ چرا ارادم نمیرسه؟ :/



میخوام اینارو تو ی پست دیگه بنویسم ، ولی میدونم ک نمینویسم! پس همینجا می نویسم :)))) 
۱ - زنگ تفریح امروز : من یک سادیسمی دارم ، دیدین فرانسوی ها "ر" ندارن "ق" تلفظ میکنن؟ آقا ما ی فری داریم ک من بهش میگفتم فقی ! :دی ، ی چیزی بین ر و ق ، حالا جدای اینکه ماعده میگه ب من پری ، و گاهی با ریتم "هری" (ر رو ی جوری میگه) صدام میکنه ، امروز یهویی گفت پقی :/ و کلا اون زنگ تفریح گیر داده بودن ب من و هی میخندیدن :| تازه حیدرم میگف قشنگه :/ اسمت ر نداره نمیفهمی . بت بگیم حیدق؟ :/ 
در پی بر وزن هری ، پری گفتن ، فری رفته بوده یادم نیس کجا ، تو ذهنش این تلفظ خاص اسم من بوده ، یهو هی گفته : پری! پری؟ پری!! و نه تنها پسران اطراف وی پاچیدن، بلکه پدرش ی چپی رفته و پوکر فیس نگاش کرده گفته دیوونه شدی! :دی
۲- خالم بم میگه تو روحت اونوقت تالا مینویسم :/ نمی نوشتم تو دلم می موند این!
۳- میخواستم از مشهد هم چیزای باحالشو بنویسم ، گاموسا بسه ن حسش هست بنویسم، شمام زیاده حال ندارین بخونین همین الانشم ، تازه مشق و درسم دارم :/
+ به علاوه ی درک کردن که کااااملا از آن موتوشکریم :) ، لدفن اگه راه حلی خاصی دارین بدین خاب :) ثواب داره :دی

127

نتیجه تصویری برای ‪depression is like drowning not being‬‏

آرزو میکنم ی جایی بود مث ِ کوه ؛ من اونجا بودم و به جای اینکه خودم ُ خفه میکردم اونجا میتونستم راحت باشم :|

گریه کنم :/

شایدم نمیتونستم

داریم مگه آدم با خودشم راحت نباشه؟!

+ میخواستم ی پست هپی مپی بزارما! اینقد حسش نبود این شد :/